دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
توبه زلف از پی آزار دلم شانه کشیمن از این شاد که دل را به سر شانه کشی
ای نازنین شمایل آشوب عقل وهوشیاز مشک زلف عطار از لب شکرفروشی
بتا به کشتن ما عاشقان چه می کوشیچوآب بر سر آتش ز کین چه می جوشی
همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکیز آتش ودودت جز آب چشم دیده سودکی
زدستم بر نمی آید که در زلفت زنم چنگیهمان بهتر که در پایت نهم سر را به نیرنگی
توعجب سست عهد وسخت دلیگاه دلبند وگاه دل گسلی
بیاد ابروی تو شد قدم به شکل هلالینمی شود دل من گاهی از خیال تو خالی
نه همچوعارض تو به گلشن بود گلینه همچوطره تو به باغ است سنبلی
چون پریشانی به زلف یار دارد عالمیدر پریشانی دل ما زآن نمی آرد غمی
دین ودل برده ازکفم صنمیکه به بزمش رهم نداده دمی
بوسه دل از لعل جان بخشت هوس داردهمیفرصت ار یابد ببوسد تا نفس دارد همی
بوی یار مهربان آیدهمیبر مشامم بوی جان آید همی
آن مه فکنده از زلف بررخ حجاب نیمییا قرص آفتاب است زیر سحاب نیمی
آشوب شهری شورجهانیماه زمینی شاه زمانی
نمی شنیدم اگرگاهی از لبت سخنینبودهیچ گمانم که باشدت دهنی
گفتی از چیست که شیرین سخنیای صنم بسکه توشیرین دهنی
سروقد غنچه دهن گل بدنیپای تا سر به حقیقت چمنی
عجب از چشم سیه راهزنیآفت جان ودل مرد و زنی
ز آتشین رخ آتشم تا کی به خرمن می زنیخرمنم را سوختی تا چند دامن می زنی
تو آتشین رخ اگر سر به زیر آب کنیدر آب ماهیَکان را همه کباب کنی
بت پرستی می کنم جا در کلیسا گر کنیکعبه خواهد شد کلیسا منزل آنجا گر کنی
چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنیگفتم بده بوسی ز لب گفتا حرارت می کنی
در کجائی شب و روز ای دل اگر یار منینیستی در بر من، بیخبر از کار منی
سروها دیده ام به هر چمنینیست همچون تو سرو سیم تنی