دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
اگر زآن زلف مشک افشان به چنگ افتدا مرا تارینپندارم که باشد ملک چینی یا که تاتاری
اگر از زلف تودر دست من افتد تاریپا به هر جا نهم از مشک شودتاتاری
بینم ای ترک عجب خونخواریخود بگو بار منی یا یاری
نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده بردارینروید سرو در بستان به بستان گر گذار آری
از طلعت اگر ماهی گفتار چرا داریوز قامت اگر سروی رفتار چرا داری
چرا با دیگران مهر و وفا با من ستم داریمرا پیوسته خوار و این و آن محترم داری
دل ز آهن تو سیم تن دارییا به من کینه کهن داری
وفا گر بگوئیم داری نداریصفا گر بگوئیم داری نداری
مرا ای آسمان تا کی دمی آسوده نگذارینمیدانم چه کین است این که اندر دل ز من داری
میان دلبران باشد مرا یک یار عیاریکه جز او با کس دیگر مرا نبودسرو کاری
فغان که یار ندارد به ما سر یاریمگر کندمددی فضل حضرت باری
چون تونبودآدمی در دلبریحور وغلمانی ندانم یا پری
نه همی تنها دل ودین از کف من می بریدین ودل از دست هر شیخ وبرهمن می بری
جام می در دست بگرفت وبه من گفت آن پرینور حق در دست من طالع شده است ار بنگری
تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پریهم ز کفر آسوده ام فرمود وهم از دین بری
مگر گشتی اسیر سروقدی چون من ای قمریکه بندی چون دل خودبینمت بر گردن ای قمری
دلا منال گراز یار خویشتن دوریکه اختیار به دست تونیست مجبوری
مگرنه جان منی پس چرا ز من دوریبیا که راحت روحی ومایه سوری
چرا به کار جهان روز و شب به تدبیریمکن تلاش مگر بی خبر ز تقدیری
اگر آن مهربان یارم شود مهمان شب و روزینیارد خوشتر از آن روز وشب دوران شب وروزی
گمان مکن که اگر بد کند کسی به کسیبه روزگار نصیبش خوشی شود نفسی
نه مایلی به چه رنجش که یار ما باشیچرا به زخم دل ماهمی نمک پاشی
تو راکه گفته ندانم که این چنین باشیبه خصم دوست وبا دوستان به کین باشی
چون شانه را به طره طرار می کشیخط خطا به صفحه تاتار می کشی