دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ایگفتا بلی گفتم چرا ارزان چنان فرموده ای
دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبیبه سر از نافه چین هشته کلاه عجبی
دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبیاز عشق روی ومویتو دارم عجب روز و شبی
دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتیمی شدی حاصل ز بندغم دل ما را نجاتی
ای دل بیا برای تو دارم بشارتیابروی یار کرده به قتلت اشارتی
تعالی الله چه دولت بر سر استیکه می در جام وساقی دلبر استی
کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستیبودچشم تومست ومی کند زلف تو بدمستی
چه شد که مه بریدی وعهد بشکستیمرا به بند ببستی خود از میان جستی
نه چون چشم تو دیدم چشم مستینه همچون پشت دستت پشت دستی
گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستیگفت از برای دوست مگر خود تو نیستی
ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستیآشفته خاطر روز وشب زآشفته موی کیستی
چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتیبسی شیرین زبان بودی چه تندوتلخ گو گشتی
بتا دیر آمدی وزودرفتیچوآتش آمدی چون دودرفتی
گر طالعم کند به وصالت حمایتینبود دگر ز طالع خویشم شکایتی
گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادیداغی به دل زارم از این درد نهادی
ای دوست که ترک دوستان کردیتاچندبه کام دشمنان گردی
گشودی زلف مشک افشان جهان رامشکبو کردینمودی چهر مهر آسا خجل مه را ازاوکردی
دیوانه ام ای شوخ پری وار توکردیآشفته ام از طره طرار توکردی
تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدیتا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی
خواستم بینم رخت را لنترانیگو شدیآبرو بر باد دادم بس که آتشخو شدی
گفتم ای عشق ده مرا پندیگفت ازعقل شوبری چندی
زنی از غمزه ای شوخ ار به نیشکر شکرخندیکشدمانند نی افغان به آهنگی زهر بندی
عجب ای ترک بی وفا بودیچه شد آن عهدها که بنمودی
برقع ز رخ گشودی دل ازکفم ربودیچون دل ربودی ازمن خود رو نهان نمودی