دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
دل مرا خون گشت در بر ساقیاکوشراب روح پرور ساقیا
جز رخ یار آتشی سوزنده باشد کی در آبماهیان را کرد بریان عکس روی وی درآب
ماهی صفت فرو شده ماهی به زیر آبماهی نگشته طالع گاهی به زیر آب
ماه من را هر که بیند گوید این است آفتابدر فلک هم خود همی گویدچنین است آفتاب
روشن چراغ کس نکند پیش آفتابای آفتاب پیش رخ ماه من متاب
برده ای خوابم ز چشم نیمخواببرده ای تابم ز زلف پر ز تاب
می دهی درد سرم چند ای طبیبدرد ما را ، چاره باید ازحبیب
دل گشته در برم خون از طبع زودرنجتافتاده درشکنجم از زلف پر شکنجت
نگفتم دل مکن اینقدر غارتکه ترسم آخر افتی در مرارت
بی رخ وزلف تو روز ما سیه تر از شب استیار ما وهمدم ما روز و شب درد وتب است
با طلعتت به گلشن وصحرا چه حاجت استدرخدمتت به سیر وتماشا چه حاجت است
بسکه مشکین مو ز بس نیکورخ استترک من آشوب چین و خلخ است
اسیر بند تو در روزگار آزاد استنصیب هر که شود نعمت خداداداست
این کیست که آفت زن و مرداستنازک اندام وناز پرورد است
عشق حیران درجمال احمداستعقل مجنون از جلال احمد است
دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداستچو پای بند به بند تو است خرسنداست
به پیش آتش چهر توزلف تو دود استز دود توست مرا دیده گریه آلود است
چشم من خواب ندارد به شب وخونبار استبلکه همسایه هم از ناله من بیدار است
چشم از باری دیدن رخسار دلبر استگوش از پی شنیدن گفتار دلبر است
هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر استدلبر کسی بود که دل او را مسخر است
دلبر من نه ز جنس بشر استمادرش حوری وغلمان پدر است
ماه رویت ز بسکه پر نوراستشد یقینم که مادرت حور است
رخت چو مهر درخشان ز بسکه پر نور استاگر غلط نکنم مادر تواز حور است
دل در آن طره ی گره گیر استجای دیوانه زیر زنجیر است