دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
علی الصباح نظر بر رخ توفیروز استشب وصال توخوشتر ز روز نوروز است
زلف تو سرکش است و دل من مشوش استز آنرو که شه برد سر هر کس که سرکش است
گفتم چه علاج است مرا گفت وصال استگفتم به وصال تو رسم گفت خیال است
بارم اندر کوی یارم درگل استدرگل است ار بارم اندر منزل است
ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم استما خطا پیشه توما را چوپناهی چه غم است
آتشی کز توگلستان من استچاه و زندان تو بستان من است
این صنم کیست که غارتگر ایمان من استدل و دین از کف من برده پی جان من است
لب لعل تویاقوت روان استکزواشکم چو یاقوت روان است
هرچه را مینگرم عکس رخ یار من استهرکجا میگذرم قصه دلدار من است
بها را چکنم من که چون خزان به من استخزان به برگ رزان چون کندچنان به من است
تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته استمرحبا ز ایندست وبازو تا به پر بنشسته است
از پریشانی ندام زلف مشتق گشته استیا پریشانی به زلف یار ملحق گشته است
مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته استبا سر زلفت حدیث اومطول گشته است
شمع این نوری که می بینی به سر بگرفته استپرتوی از روی یار ما به بر بگرفته است
تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده استدررواج کار عطاران شکست افتاده است
زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده استیا که هندوئی است در آتش به سر افتاده است
تا به زلفت پیچ وخم افتاده استدر دلم اندوه و غم افتاده است
از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده استقول شاهد را قبول و ثبت در دل کرده است
امشب اسماعیل شب را عیدقربان کرده استهر کسش از بس که قربانی دل و جان کرده است
توچه خوردی که لبت این همه شیرین شده استگوئی اشعار مرا خوانده ای از این شده است
از سیه چشم توروزم سیه استآفت جان ودل از یک نگه است
دهر ومافیها که شد موجود از بهر علی استدهر تا بوده است ومی باشد همه دهر علی است
گفتمش از غم توجانم خستگفت طرفی ز عشق رویم بست
شدآن پری به جلوه و ناگاه روببستدیوانه ام نمودوبه زنجیر موببست