دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
چنان قحط سالی به شیراز شدکه روح از بدن ها به پرواز شد
ز شهزاده دارم دلی پر ز دردندانی که بامن ز همت چه کرد
نه هر تاجداری بود شهریارخروسان بسی دیده ام تاجدار
خری باخری گفت در زیر بارکه آسودگی نیست در روزگار
دلی دارم به تنگی چون دل مورغمین وخسته خوار و زار ورنجور
هر آن نعمتی را که بینی به دهرچه تلخ وچه شیرین چه شکر چه زهر
سرها اندر حروف است ای پسرگردی آگه چون شوی صاحب نظر
دلی تنگ تر دارم از چشم مورولی تا بخواهی در اوخفته شور
به دهقانی افتدتو را کار اگروگر خواهی از کشته خودثمر
گذارند داغی به ران ستورکه بشناسدش صاحب از راه دور
خدایا توئی خالق کارسازدری بررخ ما کن از لطف باز
گرت سیم وزر هست هستی عزیزتوئی صاحب فهم وفضل وتمیز
شمع این نوری که بر سر باشدشپرتوی از روی دلبر باشدش
به پیری مجوچون جوانی نشاطشب آمد دکان بند وبرچین بساط
مده زاهدا بیش ازاینم صداعبرومختصر کن سخن گووداع
رفیقان که هستند پیش توجمعچو پروانه هائی که بر دور شمع
رفیقی ندیدم که باشد شفیقز اکسیر نایاب تر شد رفیق
ای به خویب یگانه ی آفاقنبود برملازمان گر شاق
زنگ عصیان ز گریه بزدائیدقهوه تلخ صرف فرمائید
یکی روز و شب مست بود از مدامچنین بود تا عمر او شد تمام
یا علی ای محرم یزدان پاکازغم هجران توگشتم هلاک
ای بت مه طلعت پیمان گسلای مه تابان بررویت خجل
مرا با کمالی بگفت ازملالبود حرف تشبیه کاف کمال
بکن هرچه داری ز یزدان سؤالبتاریخ روز وشب وماه وسال