دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
فلک راچه کین باشداز من به دلکه جوروجفا میکند متصل
هر کس که نهاده داغ بر دلآسان کند او زخلق مشکل
الهی ترحم به عبدالذلیلذلیلم ما ای خدای جلیل
همان طایری را که خوانند بومبرآنندجمعی که مرغی است شوم
الهی تو آگاهی از حال منبه باطل تلف شد مه وسال من
یکی فرد وسه زوج لحیان بخوانچوشد عکس شد عتبه الداخل آن
یکی ریخت گندم به خاک زمینبشدآبیارش به صبح و پسین
مرد دهقان ریخت تخمی بر زمینآب رویش هشت در صبح و پسین
شبی یاددارم که شمع و لگنبگفتندبا بی زبانی سخن
ساقی از آن باده گلرنگ دهبر سر من دانش و فرهنگ ده
خدایا چو بر لب رسد جان منشو آندم نگهدار ایمان من
یکی را که گفتند دارد گناهگرفتندناگه غلامان شاه
شبی رفت دزدی سوی خانه ایکه چون مرغ پیدا کند دانه ای
من از زهدان گشته ام گر بریمبادا که ظن بد از من بری