دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
ای صفابخش جان نسیم صباحرکات تو جمله روحافزا
بتم بر طلعت خود شانه زد زلف چلیپا راپریشان بر صباح عید دارد شام یلدا را
ای ترک خطا، ماه ختن، سرو خودآرابر سوخته ی خویش ببخشای خدارا
تاریک مکُن روز مرا باز، نگارابر چهره مزن شانه دگر زلف دو تا را
ای ترک خطا، ماه ختن، سرو دل آرابر سوخته ی خویش ببخشای خدا را
باغبان از ما در گلزار بندیدن چرا؟جان گرفتن بهر یک نظاره نادیدن چرا؟
شانه زد بر روی خود چون طرهٔ دلاله رایاسمن بر ماه من داغی به دل زد لاله را
حلقه چون زد در دی زلفان رخ جانان رامانا ز گلستان پر گل کرده به دامان را
بشکست چو زلف سیه مشک فشان رابشکست دگر رونق و بو، عنبر وبان را
آن روز کزان طره به رخ بست شکن رادر گردن خورشید و مه افکند رسن را
ز دست خود مده ای دیده یاد زلف مشکین راکه این ظلمت فزاید روشنایی چشم خونین را
ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطابدر اقالیم دل و جان خسرو مالک رقاب
ساقیا سوختم بیا بشتابآتشم را نشان به آب شراب
خوش همی غلتد به رویش طرهٔ پر پیچ و تابگر ندیدستی ببین هندو به دوش آفتاب
صبا از من بگو با آن مه نا مهربان امشبدمی آرام جان باشد که رفت آرام جان امشب
مرا بی تاب داری هر دم ای زلف بتاب امشبخدارا یک دم از من ای سیه دل رو متاب امشب
گوشهٔ چشم توام گوشه نشین کرد ز خودمعنی گوشه نشین هر که نداند این است
طره از باد وزان لرزان به روی دلبر استکافرم گر باغبان باغ جنت کافر است
ای رخ و زلفت شب تاریک و روز روشن استبی شب و روز تو روز و شب فغان کار من است
ای فتنهٔ عالم به نگاه! این چه جمال است؟کز وصف جمال تو زبانم همه لال است!
ای آن که خطت سبز، لبت آب حیات استگرد شکرستان مگر این جوی نبات است
گر کائنات نامه شود صد هزار باروصف کمال دوست یک از صد هزار نیست
زلف مشکین بین که برعارض پریشان کرده استروضهٔ اسلام را چون کافرستان کرده است
ای به یادت عاشقان را هر نفسخلوت اندر خلوت اندر خلوت است