دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
بر دل و بر دیده گفتم: هر کجا خواهی بیاگفت: آخر روشن است این، هر کجا جای من است
قلم به دست من اندر سواد خطه ی نظمسکندری است جهان گیر عالم سخن است
ای راحت دل قوت روان لعل لبانتخون شد دل مسکین ز غم سرو روانت
خطا گفتم که زلفت مشک چین استسواد چشم مستت حور عین است
به راه دوست کسی سر نهد سبک بار استاسیر دام محبت مگو گرفتار است
دلبری دارم که در عالم نظیرش کم تر استرخ قمر، بالا صنوبر، لب شکر، تن مرمر است
ای بت چین ای بلای جان خط و خالتداد ز بیداد پادشاه جمالت
به فریادم رس ای جان عزیز! بان لعل شیرینتهزاران رخنه در دین کرد مژگان کج آیینت
کشیده طره سر از اختیار عارض قامتگناهکار، سیه رو بود به روز قیامت
رفتم کنارش امروز جا گوشوارهام داداین تخت و بخت و دولت ماه ستارهام داد
دل که با طره ی جانان سر سودا داردروزگارش که پریشان گذرد جا دارد
جز سر زلف تو دل که راه ندارددر همه عالم کس این پناه ندارد
هر شام و سحر روی تو دیدن مزه داردگل ها ز گلستان تو چیدن مزه دارد
دو هفت سال ریاضت خاک شمزینانمرید و خانقه و مرد بایزیدم کرد
سیه شد زلف با خورشید رو تا آشنایی خودنمایی کردسیه رو آن که کافر آن که دعوای خدایی کرد
بر چهره زلف خویش، پر از پیچ و تاب کردیعنی به حسن، حلقه به گوش آفتاب کرد
بتم چو طره به رخسار خود فشان میکردبنفشه بر ورق لاله سایبان میکرد
حسنت به فتح کشور دل اهتمام کرداسباب شهریاری خود را تمام کرد
چشم سیاه مستت با ما ببین چه ها کردبا یک نگه دل و دین از دست ما رها کرد
آن شکر خنده به وصل، دهنم شاد نکردغلطم باز گر از هیچ کسی یاد نکرد
به جان آمد دلم تا کی دل، ای جان، بی دوا باشدنگاهی کن به دل کاین یک نگاهم اکتفا باشد
شادی من نه به خلد و نه به کوثر باشدشادی آن جا طرب آن جاست که دلبر باشد
دل دیوانه ای دارم دمی بی غم نخواهد شدسر شوریده ای دارم به سامان هم نخواهد شد
مرا که دوش دو چشم از غم نگار تر آمدپگاه آن که ستاره روان شود سحر آمد