دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
از عشق تو جان بی قراری دارمدر دل ز غم تو خار خاری دارم
اول بودت برم گذر مسکن همدست از دستم کشی کنون دامن هم
زان روز که شد بنای این نه طارمبس دور زد آسمان و گردید انجم
من از همه عشاق تو مغمومترموز جمله شهیدان تو مظلومترم
در دهر چه غم ز بینوایی دارمدر کوی تو چون ره گدایی دارم
این گل که به چشم نیک و بد خارم ازورسوا شدهٔ کوچه و بازارم ازو
هر گل که شمیم مشکبار آید ازوبیروی تو خاصیت خار آید ازو
بر روی زمین نه کار یک کس دلخواهکار همه کس ز آسمان ناله و آه
این ریخته خون من و صد همچو منیهر لحظه جدا ساختی جانی ز تنی
ای خواجه که نان به زیردستان ندهیجان گیری و نان در عوض جان ندهی
افسوس که از همنفسان نیست کسیوز عمر گرانمایه نمانده است بسی
هرچند که گلچهره و سیمین بدنیحیف از تو ولی که شمع هر انجمنی