دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
گر فاش شود عیوب پنهانی ماای وای به خجلت و پریشانی ما
ای غیر بر غم تو درین دیر خراببا یار شب و روز کشم جام شراب
از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوتهر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت
روی تو که رشک ماه ناکاسته استباغی است که از هر گلی آراسته است
ساقی فلک ارچه در شکست من و توستخصم تن و جان میپرست من و توست
این تیغ که شیر فلکش نخجیر استشمشیر وکیل آن شه کشورگیر است
این تیغ که در کف آتشی سوزان استهم دشمن عمر و هم عدوی جان است
این تکیه که رشک گلستان ارم استمانند حرم مکرم و محترم است
یک لحظه کسی که با تو دمساز آیدیا با تو دمی همدم و همراز آید
هر شب به تو با عشق و طرب میگذردبر من زغمت به تاب و تب میگذرد
یارب رود از تنم اگر جان چه شودوز رفتن جان رهم ز هجران چه شود
دست ساقی ز دست حاتم خوشترجامی که دهد ز ساغر جم خوشتر
ای مستمعان را ز حدیث تو سروروی دیدهٔ صاحب نظران را ز تو نور
باز آی و به کوی فرقتم فرد نگروز درد فراق چهرهام زرد نگر
باز آی و دلم ز هجر پردرد نگردر سینهٔ گرمم نفس سرد نگر
دارم ز غم فراق یاری که مپرسروز سیهی و شام تاری که مپرس
مهجور تو را شب خیالی که مپرسرنجور تو را روز ملالی که مپرس
دارم ز جدایی غزالی که مپرسدر جان و دل اندوه و ملالی که مپرس
بس مرد که لاف میزد از مردی خویشدر پیرهزنی دیدم ازو مردی بیش
دلخستهام از ناوک دلدوز فراقجان سوخته از آتش دلسوز فراق
ای در حرم و دیر ز تو صد آهنگبیرنگی و جلوه میکنی رنگ به رنگ
آن گل که چو من هزار دارد بلبلدانی به سرش چیست پریشان کاکل
اکنون که زمین شد ز بهاران همه گلصحرا همه سبزه کوهساران همه گل
از جور بتی ز عمر خود سیر شدموز بیدادش ز عمر دلگیر شدم