دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
ای دزد هجا و مدح دیوان پدرگوئی که شدم سوار میدان پدر
ای خم شکسته بر سر چاه کمیزبا سوزن سوفار درشت سر تیز
آنگه که بدی نبود رخ مه را خویشجستن ز تو من نیافتم بهره خویش
تر ساز هجای تو تبرا نکنمتا روز ترا چون شب یلدا نکنم
خمخانه سریست کوزه دار سرخمبسته است جلاجل جلالی بردم
ای رشته حکمت تو سر گم گشتهدر خانه جهل آمده در گم گشته
یارب گل دینم از پژمردندر عصمت خود دار گه جان بردن
شد کاخ شهنشاه مکان عیسیشد غرق عدوی شه چو خصم موسی
ایشاه محمد سیر یوسف وشداود شجاعت سلیمان مفرش
ایشاه دل خصم تو دارد سوزنخیاط غمست و میگذارد سوزن
تا گشت پدید نصر جانرا دشمنناآمده بر سپاهش از خصم شکن
طوطی بپرید از قفس بلخ به مروچون دید به جای نیشکر نیزهٔ غرو
برداشت سپهر پرده شرم از رویبازیچه خود فکند یکباره بکوی
ای شاه نظر به شاه گردون کردیکآفاق به تیغ صبح گلگون کردی
ایشاه بیک نظر که اکنون کردیاقبال سپاه خلخ افزون کردی
ای صدر جوانبخت ز بس غم خوردنبی برگ شدم بار گران بر گردن
ای از گل مکرمت سرشت تن توشد خربره اهل تیغ چون دشمن تو
دیگ سیه انداخته از گوشه بامرسمیست بسورها ز چشم بدعام
ای یافته دین ذوالجلال از تو ضیاوز تو کرم طبیعی و صدق و صفا
صاحب که ضیای عدل از ما نوزیدآهو بره شیر ژیان شیر مزید
ای مامک توئی چاره بی چارگیماز تو صله خواستن بود یارگیم
با دشمنت از بهر صلاح تن توسازم بمجاز خویشتن دشمن تو
یکدسته گلی دارم و عشقی در تاختیک بوسه بدان زود بمن باز انداخت
گردون چو طپانچه کاه رخسار منستسیاره سرشک چشم خونبار منست