دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
بر درج عقیق سیم خندید لبمچون دست و دل ترا پسندید لبم
باید ببرم دوست چو خون در رگ و پوستدوری ز بر دوست گزیدن نه نکوست
گر دشمنی ای نگار و گر با من دوستپیوسته نه ای چو با تو من در یک پوست
از خنده مغاله چون فتد در رخ یاراز گریه کنم سرشک چون کور قطار
غازی بکمند زلف شهریرا بستآنگه بسنان غمزه خلقی را خست
اندر پیت ای دو دیده مستی رندندهر پاکی را بتهمتی بربندند
چون فاختگان طوق برآوردی زودطوقی که هزار بار ز اول بربود
عشق رخ سو کمانک نیم پلاسبرکرد دل پلاس پوشان وسواس
ای قد من از عشق تو چون قدرین داسوز خون جگر دو دیده چون پر خون طاس
با مردم رند ایدل و جان لوندخوردی ببرادری فراوان سوگند
دل بستدم از کفشگری روی چو ماهچون نجم کله دوز ز من شد دلخواه
خَلُّخی به غمِ خَلُّخ و اندیشهٔ غُزبا رغم سو کمان و اندیشهٔ بز
بز دنبه ندارد اندرین نیست شکیدارد بز من دو دنبه و شاخ یکی
خر سر سر تو سزای زخم تبر استوز روی قیاس کرد گوئی دگر است
ای یار تبیره زن بایسته چو جانوی همچو تبیره چست و باریک میان
گازُر بچهای به روی رَخشان خورشیددو چشم من آب گیر دارد جاوید
درزی بچه در رنگ رزی آویزدتا نام سپید کاریش برخیزد
ای نیم حلالزاده نیم خشوکچون کعب کژی اسب تو حک هر لولوک
ای همچو مِهین مار برآویز و خشوکبر زهر چو ماری و چو ماهی همه سوک
بو نصر طبیب اگر دهی خمرا زودگردد ز تو مریم و مسیحا خشنود
هم خانه سرست و سوزنی خر بندههست از خر و خر بنده جهان پرخنده
در هجو من ای قوامی فرزانهگر ماز شدی تا به سر خمخانه
محمود جمال دین که با دوشمن و دوستبر وعده تو خلاف را ناید پوست
ایشاه جهاندار، جهاندار نژادمرملک ترا ز خاک نصرت بنیاد