دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
گریه از بیم تو شد در دل بیتاب گرهبر سر هر مژهام قطرة سیماب گره
ای حسرت لبت به دل نیشکر گرهیاقوت را ز لعل تو خون در جگر گره
تو شمع بزم خوبانی مشو یکرو به پروانهبباید شمع را ناچار کردن خو به پروانه
ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منهآب از جو میخور و لب بر لب دریا منه
دعوت عشق است اینکه بار نیابیعزّت عشق اینکه اعتبار نیابی
دوش کردی پرسش گرمی که جانم سوختیآشکارا لطف کردی و نهانم سوختی
ز اوج عشق نداریم مطلب دگریهمین بس است که بر هم زنیم بال و پری
بزم عشق است سبک پا به میان نگذاریبیادب لب به لب آه و فغان نگذاری
نظرباز صف مژگانش با خنجر کند بازیتماشایی تیغ ابرویش با سر کند بازی
عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسیگلی و طرفه که گلبن ز خار و خس نشناسی
من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسیچارة درد دل من جز تو نتواند کسی
آنکه من دارم ندارد همچو او دلبر کسیبیوفا پرور کسی، ظالم کسی، کافر کسی
در دلم نیست به جز عهد تو پیمان کسیچند بیداد کنی بر دلم ای جان کسی
گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشیهر کجا که بنشینی در کنار ما باشی
ترا میخواستم ای غم که شبها یار من باشیتو هم ای ناله بزم افروز شام تار من باشی
عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشیزخمم همه تن، مرهم من بلکه تو باشی
الهی تا بود دنیا تو باشینباشد درد و غم هر جا تو باشی
زهی به پیش لبت کار عقل مدهوشیزبان نطق، نوآموزِ حرف خاموشی
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشییک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی
بلبلان را همچو رویت کم به دست آید گلیچون تو کی در گلشن عالم به دست آید گلی
گمنام گرد و باش فراموش عالمیبردار بارِ صیت خود از دوش عالمی
هنوزم میخلد در دل خیال نوک مژگانیهنوز آشفته دارد خاطرم زلف پریشانی
کسی را شد مسلّم نکته دانیکه دریابد زبان بیزبانی
تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنیچشم نیکو را به خونریزی بدآموزی کنی