دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
ای بر فراز مسند الاّ گرفته جایک لقمه کرده هر دو جهان را به کام لا
ای مخترع این نه فلک دایره سان راوی تربیت از لطف تو اشخاص جهان را
ترا که مهر سپهری نزیبد ای دلبرکه همچو ماه شوی با کم از خودان همسر
دلا تا چند خود را فرش این نُه سایبان بینییکی بر سطح این کرسی برآ تا عرش جان بینی
تو در آیینه می بینی که عالم گلستان بینیبه حال من ببین تا فتنه آخر زمان بینی
چشم دارد بر متاع ما سپهر چنبرییوسف ما بهتر از گرگی ندارد مشتری
پیش قصر قدرت افکنده ز ناخوش منظریچون بنفشه سر به پیش این گنبد نیلوفری
سزای امامت به صورت به معنیعلی ولی آن که شاهست و مولی
شهید عشق تو آید به یاد جانش و لرزدکند خیال خدنگ تو استخوانش و لرزد
کند سپهر خم اندیشه کمانش و لرزدشعاع مهر تصور کند سنانش و لرزد
به مشامم نرسد بوی گلی از چپ و راستمگر از زلف کجت سلسله بر پای صباست
در چمن پیش لبت وا نشد ار غنچه رواستکه ز سامان جمال تو چمن تنگ فضاست
جلوه ات دوش که سامان چمن می آراستپیش شمشاد قدت سرو نشست و برخاست
اگرم نه عافیت غمت رقم خلاصی جان دهدکه مرا ز کشمکش بلا و غم زمانه امان دهد؟
اگر صبا بگشاید ز زلف یار گرهمرا به دل فکند رشگ او هزار گره
ای لعل گرفته ز تکلم به گهر بروی کان نمک را ز تبسم به شکر بر
چنان به صحن چمن شد نسیم روحافزارکه دم ز معجز عیسی زند نسیم صبا
بیا که شیشه قسم میدهد به عهد کهنکه توبه بشکن این بار هم به عهده من
نموده عارضت آن نور وادی ایمنچراغ در شب زلفت به موسی دل من
به یار نامه نوشتم به خون صبر و سکونچو غنچه نامه پیچیده ته به ته پر خون
زهی مکان تو از عرصه خیال برونگمان به خلوت قدس تو ره نبرده درون
شکر خدا که با فلکم هیچ کار نیستبر خاطرم ز هر دو جهان یک غبار نیست
طلسم رنگ چمن را بهار بسته چنانکه رنگ بیم ندارد برو شکست خزان
کمال عقل همین است در جهان غرورکه آدمی چو پری از نظر شود مستور