دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
ندانم از نظر من چسان بود مستوررخی که یک نفس از خاطرم نگردد دور
ز تاب شعشه آفتاب در سرطانتنور گرم فلک جدی را کند بریان
محیط عشق که ما مرکزیم و غم پرگاردرین میانه ز عالم گرفتهایم کنار
ز موج رنگ گل و سبزه در هوای بهاربهبال جلوه طاووس میپرد گلزار
مرا دلی است ز درد فراق یار و دیارتمام گریه حسرت تمام ناله زار
فغان ز کجروشیهای چرخ ناهموارکه هیچگونه ندارد به راستی سروکار
خلاف رأی تو بر عقل آن چنان دشوارکه کس به فرض محال از خدا شود بیزار
بیتو به زندان غم هیچ نجنبم ز جازلف تو زنجیر کرد موی به موی مرا
ز شوخی نه در دیده آیی نه در برندانم چه سازد کسی با تو کافر
تا کی از حوت کند جا به حمل مهر بدلای خوش آن روز که نه حوت بماند نه حمل
کنون خوشست کشیدن شراب خنده گلکه شسته است چمن رو در آب خنده گل
تا به کی غافل توان بودن ز مکر روزگارالحذار ای خفتگان زین خصم بیدار الحذار
ز باد حادثه آخر باین شدم دلشادکه برد خاک مرا تا به آستان مراد
عشق در کام من اول زهر سودا ریختهبعد از آن تهجرعه بر مجنون شیدا ریخته
ماه نو عید و صد چنین بادمیمون به ملازمان استاد
رسید مژده که آمد پناه دولت و دینخدیو مملکت علم و فضل صدرالدین
زین هفتخوان که پایه او بر سر فناستدر شش جهت به هر چه نظر میکنی خطاست
پرده از رخ برفکن وز گوشه ابرو نقابتا ز رویت ماه نو بینم بروی آفتاب
ای به دیدار گل رویت چمن را آب و تابغنچه بهر بردن نامت دهن شوید به آب
بر سریر پادشاهی پادشاه کامیابجلوهگر گردید چون بر تخت گردون آفتاب
شکر که گردید ز لطف خدایتخت مقام شه فرمانروای
داد باد صبح رنگین مژدهای از نوبهارگفت پیغام خوش رنگ شفق در لالهزار
مبارک جهان را نشاط جوانیبدین عیش و عشرت بدین شادمانی
اکنون که تازه گشت دلا عهد خرّمیبر کن سَری ز جیب، نه از دانهای کمی!