دفتر شعر
۱۵۲ شعر در این دفتر
با عشق هوس سوز غم کام کجااین دانه ببین کجا و این دام کجا
در وادی عشق پر مکش منّت پابیگام درین مرحله شو ره پیما
اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُداهر یک سوی آخرت رهیاند جدا
ای راحت جان غصّه پرورد بیاوی صیقل خاطر پر از گرد بیا
ای آرزوی دل غم اندود بیاای مرهم جان ناله فرسود بیا
ای بینم جود تو همه بحر سراببینور وجودت همه معموره خراب
فیاض ازل که بزم هستی آراستجام سخن از می معانی پیر است
از ناز قضا چو چهرة حسن آراستتشریف حیا به قدّ عشق آمد راست
هر چند که دل لبالب از نور خداستلیکن به مثل قطره کجا بحر کجاست؟
ماه رمضان عجب مه روحفزاستآثار لطایف اندرین مه پیداست
ماییم که بیتکلّفیها فن ماستدر چار سوی گذشتگی مسکن ماست
درد تو تلافی تن آسانیهاستعشق تو کفارة مسلمانیهاست
در پیش کسی که علم و دانش بابستتوفیق مهیّا شدن اسبابست
در گلشن عشق خرمی نایابستخار و گلش از تشنه لبی سیرابست
امشب ز غمت روح و روانم میسوختوز تاب تب جسم تو جانم میسوخت
فیّاض بیا که عشق بارت دادستوز فتنه عقل زینهارت دادست
ای شعله ز دست خوی بیدادگرتمیسوزم و هیچ نیست از من خبرت
امروز که دیدار تو ما را عیدستاز داغ تو سینه گلشن امیّدست
فیّاض دگر عشق عبارت دادستتوفیق رواج کار و بارت دادست
آنرا که به اوصاف تو دید دگرستاز لطف تو هر لحظه نوید دگرست
آنم که ز خرّمی دلم را عارستوز عادت من خوی طرب بیزارست
دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخستعقل آمد و این علاقه شد اندکست
هر کس که تعلّقش به هستی بیش استگر بگذرد از خویش به جای خویش است
فیّاض کجایی که مرا حال خوشستدر عشق ویم ماه خوش و سال خوشست