دفتر شعر
۱۵۲ شعر در این دفتر
آهم ز دل زبانه فرسود نشستاز بوتة خارِ هستیم دود نشست
حسرت غم دیرینه دوا نتوانستغم نیز به عهد خود وفا نتوانست
دور افکندن نشانة خواستن استویران کردن برای آراستن است
عشق است میی که ساقیش عرفانستبیدست و پیاله دل به دل گردانست
بگذر ز ره و رسم، سعادت اینستبگذار هوای دل، شهادت اینست
چون در شب معراج نبی همّت بستبگسست ز نیستی به هستی پیوست
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشستننشسته، به من فتنهگری در پیوست
تا زلف به روی تو پریشان شده استبر همزن جمعیّت ایمان شده است
لطف تو به ما نه این چنین میبایستدشنام تو شیرینتر ازین میبایست
هم گریه من ز چشم مست دگریستهم خنده ز لعل میپرست دگریست
در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشتیک قطره نم اندر جگر من نگذاشت
آن مه که به لب چشمه کوثر داردوز باده ناز نشئه در سر دارد
هر کس که چو من سری به دردش دارددر ناله گرم و آه سردش دارد
مرگم ز ره هلاک برمیداردوین خرمنِ پاک پاک برمیدارد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرداز بیخبری که ره به اسباب نبرد
چون برق نگاه تو به من میتازدرخساره جان رنگ عدم میبازد
زرگر پسری که حسن ازو مینازددر راه غمش عشق روان میبازد
وصل است متاعی که به دیدن نرسداین شهد تمنّا به چشیدن نرسد
دیده به وصال جز به دیدن نرسداز ناله و پیغام شنیدن نرسد
هر گاه که آن زهره جبین میرقصداز بسکه لطیف و دلنشین میرقصد
ترک هوسات خام میباید کردفکری پی ننگ و نام میباید کرد
تب، رو به من از غایت بیشرمی کردوز تاب تب استخوان من نرمی کرد
دنیا آن به که خواجه پاکش بخوردورنه به فسون دیوِ هلاکش بخورد
در روی تو کافتاب انور آمدگر زلف بشد خط معنبر آمد