دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
زآن دم که قرین محنت و افغانمهر لحظه ز هجران به لب آید جانم
بیمهری آن بهانهجو میدانمبی درد و ستم عادت او میدانم
رویت بینم چو چشم را باز کنمتن دل شودم چو با تویی راز کنم
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنمدردی که ز حد گذشت درمان چه کنم
بی روی تو رای استقامت نکنمکس را به هوای تو ملامت نکنم
از بیم رقیب طوف کویت نکنموز طعنهٔ خلق گفتگویت نکنم
با چشم تو یاد نرگسِ تر نکنمبیلعل تو آرزوی کوثر نکنم
با درد تو اندیشهٔ درمان نکنمبا زلف تو آرزوی ایمان نکنم
یادت کنم ار شاد و اگر غمگینمنامت برم ار خیزم اگر بنشینم
آن بخت ندارم که به کامت بینمیا در گذری هم به سلامت بینم
تا بردی ازین دیار تشریف قدومبر دل رقم شوق تو دارم مرقوم
غمناکم و از کوی تو با غم نرومجز شاد و امیدوار و خرم نروم
هرچند گهی ز عشق بیگانه شومبا عافیت کنشت و همخانه شوم
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوممحتاج برادران و خویشان نشوم
هیهات که باز بوی می میشنومآوازهٔ های و هوی و هی میشنوم
دانی که چهها چهها چهها میخواهم؟وصل تو، من بی سر و پا میخواهم
ای دوست طواف خانهات میخواهمبوسیدن آستانهات میخواهم
نی باغ به بستان نه چمن میخواهمنی سرو و نه گل نه یاسمن میخواهم
سرمایهٔ غم ز دست آسان ندهمدل بَرْنَکَنَم ز دوست تا جان ندهم
در کوی تو سر در سر خنجر بنهمچون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم
دارم ز خدا خواهش جنات نعیمزاهد به ثواب و من به امید عظیم
دی تازه گلی ز گلشن آورد نسیمکز نکهت آن مشام جان یافت شمیم
مابین دو عین یار از نون تا میمبینی الفی کشیده بر صفحهٔ سیم
با یاد تو با دیدهٔ تر میآیموز بادهٔ شوق بیخبر میآیم