دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
چون دایره ما ز پوستپوشان توایمدر دایرهٔ حلقهبهگوشان توایم
هرچند ز کار خود خبردار نهایمبیهوده تماشاگر گلزار نهایم
افسوس که ما عاقبت اندیش نهایمداریم لباس فقر و درویش نهایم
ما در ره سودای تو منزل کردیمسوزیست در آتشی که در دل کردیم
هرچند که دل به وصل شادان کردیمدیدیم که خاطرت پریشان کردیم
ما طی بساط ملک هستی کردیمبی نقض خودی خداپرستی کردیم
جانا من و تو نمونهٔ پرگاریمسر گرچه دو کردهایم یک تن داریم
ما با می و مستی سر تقوی داریمدنیی طلبیم و میل عقبی داریم
شمعم که همه نهان فرو میگریممیخندم و هر زمان فرو میگریم
ما جز به غم عشق تو سر نفرازیمتا سر داریم در غمت دربازیم
در مصطبها درد کشان ما باشیمبدنامی را نام و نشان ما باشیم
یک جو غم ایام نداریم خوشیمگر چاشت بود شام نداریم خوشیم
ببرید ز من نگار هم خانگیمبدرید به تن لباس فرزانگیم
من لایق عشق و درد عشق تو نیَمزنهار که همنبرد عشق تو نیم
ما قبلهٔ طاعت آن دو رو میدانیمایمان سر زلف مشکبو میدانیم
در حضرت پادشاه دوران ماییمدر دایرهٔ وجود سلطان ماییم
افتاده منم به گوشهٔ بیتِ حَزَنغمهای جهان مونس غمخانهٔ من
ای دوست ترا به جملگی گشتم منحقا که درین سخن نه زرقست و نه فن
بگریختم از عشق تو ای سیمین تنباشد که زغم باز رهم مسکین من
فریاد ز دست فلک بی سر و بنکهاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن
ای خالق ذوالجلال وحی رحمانسازندهٔ کارهای بی سامانان
جانست و زبانست زبان دشمن جانگر جانت به کارست نگهدار زبان
چندین چه زنی نظاره گرد میداناینجا دم اژدهاست و زخم پیلان
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهانگفتا: از غیر دوست بربند زبان