دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
رویت دریای حسن و لعلت مرجانزلفت عنبر صدف دهان در دندان
فریاد و فغان که باز در کوی مغانمیْخواره ز می نه نام یابد نه نشان
هستی به صفاتی که درو بود نهاندارد سَرَیان در همه اعیان جهان
آن دوست که هست عشق او دشمن جانبر باد همی دهد غمش خرمن جان
یا رب ز قناعتم توانگر گردانوز نور یقین دلم منور گردان
یا رب ز دو کون بینیازم گردانوز افسر فقر سرفرازم گردان
یا رب ز کمالِ لطف خاصم گردانواقف به حقایقِ خواصم گردان
در درویشی هیچ کم و بیش مدانیک موی تو در تصرف خویش مدان
دارم گله از درد نه چندان چندانبا گریه توان گفت نه خندان خندان
دنیا گذران، محنت دنیا گذراننی بر پدران ماند و نی بر پسران
یا رب تو مرا به یار دمساز رسانآوازهٔ دردم به همآواز رسان
بر گوش دلم ز غیب آواز رسانمرغ دل خسته را به پرواز رسان
قومی که حقست قبلهٔ همتشانتا سر داری مکش سر از خدمتشان
فریاد ز شب روی و شب رنگیشانوز چشم سیاه و صورت زنگیشان
رخسار تو بی نقاب دیدن نتواندیدار تو بی حجاب دیدن نتوان
بحریست وجود جاودان موج زنانزآن بحر ندیده غیر موج اهل جهان
با گلرخ خویش گفتم: ای غنچه دهانهر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان
حاصل ز در تو دایما کام جهانلطف تو بود باعث آرام جهان
بنگر به جهان سِرّ الهی پنهانچون آب حیات در سیاهی پنهان
چون حق به تفاصیل شئون گشت بیانمشهود شد این عالم پر سود و زیان
سودت نکند به خانه دَرْبِنشستندامَنْت به دامنم بباید بستن
پل بر زبر محیط قلزم بستنراه گردش به چرخ و انجم بستن
از ساحت دل غبار کثرت رُفتنبه زآنکه به هرزه دُرّ وحدت سفتن
عشق آن صفتی نیست که بتوان گفتنوین دُرّ به سر الماس نشاید سفتن