دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
از باده به روی شیخ رنگ آوردناسلام ز جانب فرنگ آوردن
تا لعل تو دلفروز خواهد بودنکارم همه آه و سوز خواهد بودن
سهلست مرا بر سر خنجر بودنیا بهر مراد خویش بی سر بودن
دنیا نسزد ازو مشوش بودناز سوز غمش دمی در آتش بودن
در راه خدا حجاب شد یک سوزنرو جملهٔ کار خویش را یک سو زن
یا رب تو زخواب ناز بیدارش کنوز مستی حسن خویش هشیارش کن
یک لحظه چراغ آرزوها پف کنقطع نظر از جمال هر یوسف کن
خواهی که کسی شوی ز هستی کم کنناخورده شراب وصل مستی کم کن
یا رب تو به فضل مشکلم آسان کناز فضل و کرم درد مرا درمان کن
یا رب نظری بر من سرگردان کنلطفی به من دلشدهٔ حیران کن
ای غم گذری به کوی بدنامان کنفکر من سرگشتهٔ بی سامان کن
ای نُه دِلِهٔ دَه دِلِه هر دَه یِله کنصراف وجود باش و خود را چِله کن
در درگه ما دوستی یک دِله کنهر چیز که غیر ماست آنرا یله کن
ای شمع چو ابر گریه و زاری کنوی آه جگر سوز سپهداری کن
ای ناله گرت دمیست اظهاری کنوآن غافل مست را خبرداری کن
گفتم که: رخم به رنگ چون کاه مکنکس را ز من و کار من آگاه مکن
درویشی کن قصد درِ شاه مکنوز دامن فقر دست کوتاه مکن
افعال بدم ز خلق پنهان میکندشوار جهان بر دلم آسان میکن
عاشق من و دیوانه من و شیدا منشهره من و افسانه من و رسوا من
ای چشم من از دیدن رویت روشناز دیدن رویت شده خرم دل من
ای عشق تو مایهٔ جنون دل منحسن رخ تو ریخته خون دل من
شد دیده به عشق رهنمون دل منتا کرد پر از غصه درون دل من
ای زلف مسلسلت بلای دل منوی لعل لبت گره گشای دل من
بختی نه که با دوست درآمیزم منصبری نه که از عشق بپرهیزم من