دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
ای آنکه تو راست عار از دیدن منمهرت باشد به جای جان در تن من
ای گشته سراسیمه به دریای تو منوی از تو و خود گم شده در رای تو من
اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حرف معما، نه تو خوانی و نه من
زد شعله به دل آتش پنهانی منزاندازه گذشت محنت جانی من
سلطان گوید که نقد گنجینهٔ منصوفی گوید که دلق پشمینهٔ من
رازی که به شب لب تو گوید با منگفتار زبان نگرددش پیرامن
دارم ز جفای فلک آینهگونوز گردش این سپهر خس پرور دون
شوریده دلی و غصه گردون گردونگریان چشمی و اشک جیحون جیحون
فریاد ز دست فلک آینهگونکز جور و جفای او جگر دارم خون
تا گرد رخ تو سنبل آمد بیرونصد ناله ز من چو بلبل آمد بیرون
در راه یگانگی نَه کفرست و نَه دینیک گام ز خود برون نِه و راه ببین
گر سقف سپهر گردد آیینهٔ چینور تختهٔ فولاد شود روی زمین
گر صفحهٔ فولاد شود روی زمیندر صحن سپهر گردد آیینهٔ چین
ای در همه شان ذات تو پاک از شَیْننه در حق تو کیف توان گفت نه اَیْن
یا رب به رسالت رسول الثقلینیا رب به غزا کنندهٔ بدر و حنین
بر ذره نشینم بچمد تختم بینموری بدو منزل ببرد رختم بین
هان یاران هوی و ها جوانمردان هومردی کنی و نگاه داری سرِ کو
دورم اگر از سعادت خدمت توپیوسته دلست آینهٔ طلعت تو
ای آینه را داده جلا صورت تویک آینه کس ندید بی صورت تو
جان و دل من فدای خاک در توگر فرمایی به دیده آیم بر تو
ای گشته جهان تشنهٔ پر آب از توای رنگ گل و لالهٔ خوشاب از تو
ای شعلهٔ طور طور پر نور از تووی مست به نیم جرعه منصور از تو
ای سبزی سبزهٔ بهاران از تووی سرخی روی گلعذاران از تو
ای رونق کیش بتپرستان از تووی غارت دین صد مسلمان از تو