دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
سپاس آنکه بروی زمین و پشت سمابود بذات وصفت هم نهان و هم پیدا
گفتم بعقل دوش که ای آیت هدیگشت اول از مشیّتِ که ، کفر و دین بنا ؟
مست از غدیرخم نگر مهر و مه و ارض و سماآری مجو هوشی دگر چون شد سقایت با خدا
ای بررخ رنگینت زآن طره مشکینادر دامن روح القدس یک گله شیاطینا
کی نرم میتوان دل جانان رامن خیره مشت کوبم سندان را
جز او که وسمه بر ابروی دلستان کشدا!گمان مدار که صد رستم این کمان کشدا!
باز این چه فروغست زگل صحن چمن راآموخته گوئی هنر کان یمن را
ماه مبارکچهر من می ده که شد ماه رجبو اندر طرب شیر عجم از مولد میر عرب
گفتم از گردون کنم اسب و ز ماهِ نو رکابتا ببوسم آستان خسرو مالک رقاب
خورشید وش شود سوار آن نگار اسبرقص آید از لطافت او ذره وار اسب
ای ترک جنگ جوی ترامغفر آفتابچشمت کشیده تیغ ز ابرو بر آفتاب
جشن میلاد خداوند سفیران خداستکشف حق وجد فرق شور قدر سور قضاست
این بارگه که چرخ بر رفعتش گم استفخر البقاع بقعه معصومه قم است
بدست خواجه که از فرا و جهان برپاستعصای شاه بود یا ستون عرش خداست
بسکه شیرین حرکات آن پسر سیمبر استپای تا سر همه قند است و سراپا شکر است
رسید عید و بدانسان بروزه بست جهاتکه جز فرار زگیتی نیافت راه نجات
رخشد از چهره همی جلوه شمس و قمرتمگر از مهر بود ما در و از مه پدرت
تا عبای شه بدوش خویش میر ما گرفتبخت خندان گشت وگفتا حق بمرکر باگرفت
عید قربان بود و حاج به درک عرفاتماو کوی صنمی کش عرفات از غرفات
خوش به تو نقاش طرحی دلستان افکنده استگرچه نقش آن کمر را از میان افکنده است
ای که زلف تو ولی نعمت مشک ختن استوز لطافت بدنت جلوه گر از پیرهن است
جشن اضحی شد و بر طوف حرم کوشش حاجما و دیدار خلیلی که حرم هم محتاج
جشن میلاد شه دنیا و ما فیها بودچرخ جان افشان زمین شادان جهان شیدا بود
چون ماه من به جانب لب ساغر آوردخورشید نقل بزم وی از اختر آورد