دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
چو ظل خسروی از خاتم شه برتر از جم شدخرد گفت از شهان به ظل سلطان بود و خاتم شد
میم دهان لعبتی نخواهنده ابجدقامت ما دال کرد از آن الف قد
نگار من چو بخیزد به نارون ماندولی اگر بنشیند به نسترن ماند
چنین که جلوه گل از طرف مرغزار کندسزد که نعرهٔ مستانه مرغ زار کند
چهر نواب از طرب رخشان تر از اجرام شدصدر خاصش خواند شاهنشاه و بدر عام شد
عید آمد و ما را ز غم روزه رها کرداین مرحمت از عید نیاید که خدا کرد
بت من که از لطافت بودش ز روح عنصرنه چنان لطیف کآید به خیال یا تصور
مرا تُرکیست مشکینموی و نسرینبوی و سیمینبرسُها لب، مشتری غبغب، هلالابروی و مهپیکر
ای که ز چشم و لبت نوبت بوس و کنارگردد هشیار مست، مست شود هوشیار
گفتم بتا هوای سفر بینمت به سرگفتا بلی مَهَم من و مَه را سزد سفر
بجز امسال که آمد زسفر عید و امیرکس ندیده است بهم ماه نو و بدر منیر
کای بهر مرحله اجرام مشار و تو مشیروی بهرغائله افلاک مجارو تو مجیر
ای چهره و لعل تو یکی نور و یکی ناراز نور توام آذر و از نار تو آزار
چون خلیل از خلعت خُلّت ز حق شد کامگارظل حق هم با خلیلش برد این صنعت به کار
نوروز در رکاب ولیعهد کامگاراز ره رسید و سود جبین نزد شهریار
بستم چو زی گشاده رواق ملک کمرشد آسمانم ابرش و خورشید زین زر
ای بروی و خوی تو برج مه و چرخ اثیروی بخوبی زهره ات مزدور خورشیدت اجیر
مه شوال چو برکوه فرابست کمرروزه بگریخت چنان کهش نتوان یافت اثر
به صفاهان چو ز ری پور ملک آید بازنوبت رطل عراقیست به آهنگ حجاز
ای خدیویکه وجودت زخدائی اعزازکرده بر خلق در رحمت و آسایش باز
سزد که یزد نوازد به بام گردون کوسبه شکر آنکه رسد موکب امام از طوس
خرد طبل تحیّر زن شبی خواندم به میدانشکه واجب چیست مقصد زین تغیّر زای امکانش
هرآنکه هست چو او سرو نار پستانشچه احتیاج به سرو است و نار بستانش
ترکا گه پیمانه است برخیز و به پیمان باشرخشان مهی و از می با مهر درخشان باش