دفتر شعر
۱۶۹ شعر در این دفتر
جز زهره که را زهره که بوسد دستشجز یاره که را یاره که گیرد دستش
دیدم چو مه و مهر میان کویشگرمابه زده آبچکان از مویش
من «مَهْسَتیاَم» از همه خوبان شده طاقمشهور به حسن در خراسان و عراق
تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دلوآزرم وصال تو به جان جوید دل
ای آرزوی روان و وی داروی دلبا گونهٔ تو گونهٔ گل شد باطل
ای از تو مرا غصه سودا حاصلهجرانک قاتلی و نعم القاتل
تا حلقه به گوش لب چون نوش توامای رشک پری، عاجز و مدهوش توام
جانا نفسی دور نهای از یادمدلتنگ مشو گر ز تو دور افتادم
هر جوی که از چهره به ناخن کندماز دیده کنون آب در او میبندم
چندان که به کار خویش وا میبینمخود را به غم تو مبتلا میبینم
تا در چشمی، برفت خواب از چشمماشکی نرود به هیچ باب از چشمم
شاگرد گره زنان موی تو منممولای مشاطگان روی تو منم
در وصف تو بسیار سخن راندهایمبسیار کُتُب ساخته و خواندهایم
هر شب ز غمت تازه عذابی بینمدر دیده به جای خواب آبی بینم
لعل تو مکیدن آرزو میکردممی با تو کشیدن آرزو میکردم
من عهد تو سخت سست میدانستمبشکستن آن درست میدانستم
در کوی خرابات یکی درویشمز آن خم زکوة می بیاور پیشم
برخیز و بیا که حجره پرداختهاموز بهر تو پردهای خوش انداختهام
هم مستم و هم غلام سرمستانمبیزار ز زهد و بنده ایمانم
یک دست به مصحفیم و یک دست به جامگه نزد حلالیم و گهی نزد حرام
با ابر همیشه در عتابش بینمجوینده نور آفتابش بینم
زرد است ز عشق خاکبیزی رویموین نادره را به هر کسی چون گویم
قصاب منی و در غمت میجوشمتا کارد به استخوان رسد میکوشم
تن با تو به خواری ای صنم درندهمبا آنکه ز تو به است هم درندهم