دفتر شعر
۱۶۹ شعر در این دفتر
ما مرد مئیم و در خرابات مقیمنه مردم سجاده و نه مرد گلیم
چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالمافتاده به دام و کس نداند حالم
از مرگ تو ای شاه سیه شد روزمبی روی تو دیدگان خود بردوزم
با درد تو نیست روی درمان دیدندشوار بود وصل تو آسان دیدن
قلاش و قلندران و عاشق بودنانگشت نما جمله خلایق بودن
از ضعف من آنچنان توانم رفتنکز دیده خود نهان توانم رفتن
در دام غم تو خستهای نیست چو منوز جور تو دل شکستهای نیست چو من
دی خوش پسری بدیدم از سرّاجانشایسته و بایسته تر از سراجان
زلفین تو سی زنگی و هر سی مستانسی مستانند خفته در سیمستان
ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چینطغرای خط تو برزده چین بر چین
آن زلف شکسته را ز رخ، یک سو زنبر هر دو طرف مزن تو بر، یک سوزن
رفتی پسرا دوش به می نوشیدنبودت هوس یار دگر ورزیدن
در «گنجه» دو درزنگر استاد جوانرفتند تظلم به برِ شاه جهان
دی خوش پسری بدیدم اندر «زوزن»کو لاف زنی ز خوبرویان زو، زن
مؤذن پسری تازه تر از لاله مرورنگ رخش آب برده از خون تذرو
عشق است که شیر نر زبون آید از اوبحریست که طرفهها برون آید از او
روز ازل آمدم نشان غم توجان تا به ابد بود مکان غم تو
معشوقه لطیف و چست و بازاری بهعاشق همه با ناله و با زاری به
ای روی تو از تازه گل بر بر بهوز چین و خطا و خلُّخ و از بربر به
اندر دل من ای بت عیار بچهمرغ غم تو نهاده بسیار بچه
ای شمع رخت را دل من پروانهوی لطف ترا به هیچ کس پروا، نه
گفتم که مرا از نظر انداختهایگفتا که به مهر دگران ساختهای
آن زلف نگر سر به سمن آوردهبر گرد سمن مشک ختن آورده
ای در طلب تو عمر من فرسودهنابوده شده با تو دمی تا بوده