دفتر شعر
۱۶۹ شعر در این دفتر
مستش دیدم، گرفته راه خانهخلقی با او، ز خویش و از بیگانه
ای کرده جفا و جور آئین، بحلیوآورده به جای مهرِ من کین، بحلی
گه خصم شوی مرا و گه یار آئیروزی به هزار گونه در کار آئی
هر چند چو خاکِ راه خوارم گیریخاک توام، ارچه خاکسارم گیری
هرگز کامم ز خفت و خوابم ندهیشب با تو سخن کنم جوابم ندهی
چون در دلت آن بود که گیری یاریبرگردی ازین دل شده بی آزاری
خندان به دو رخ، گلِ بدیع آوردیکهاندر مه دی، فصل ربیع آوردی
دلها تو بری و قصد جانها تو کنیبر چهره ز خون دل نشانها تو کنی
درده می لعل لالهگون صافیبگشای ز حلقِ شیشه خون صافی
دل بی تو، بجز خون جگر بارد، نیمانند تو، بی وفا فلک آرد، نی
هر گه که به زلف، عنبرِ تر ساییبینمْت کز او تازه شود ترسایی
آنی که به لطف، تو سراسر نمکیچون بر گل تازه برچکیده نمکی
چون خاک زمین اگر عنان کش باشیوز باد جفای دهر ناخَوش باشی
هان تا به خرابات مجازی نائیتا کار قلندری نسازی نائی
چون اسب به میدان طرب میتازیاز طبع لطیف سحرها میسازی
زلف و رخ خود به هم برابر کردیامروز خرابات منور کردی
مضراب ز زلف و نی ز قامت سازیدر شهر تو را رسد کبوتر بازی
در سنگ اگر شوی چو پار ای ساقیبر آب اجل کنی گذار ای ساقی
در وقت بهار جز لب جوی مجویجز وصف رخ یار سمنروی مگوی
ای تنگ شکر چون دهن تنگت نیرخساره گل چون رخ گلرنگت نی
ای رشته چو قصد لعل کانی کردیبا مرکب باد همعنانی کردی
افتاد مرا با بت خود گفتاریگفتم که ز من سیر شدی؟ گفت آری
آنی که به هیچ کس تو چیزی ندهیصد چوب مغل خوری پشیزی ندهی
تن زود به خواری ای جلب بنهادیوز گفته خویش نیک باز استادی