دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
چون نیست شدی، هست ببودی صنماچون خاک شدی، پاک شدی لاجرما
مرد باید که جگر سوخته چندان بودانه همانا که چنین مرد فراوان بودا
کار چون بسته شود بگشایداوز پس هر غم طرب افزایدا
خداوندا بگردانی بلا راز آفتها نگه داری تو ما را
به حق هر دو گیسوی محمدزبون گردان زبردستان ما را
نسیما جانب بستان گذر کنبگو آن نازنین شمشاد ما را
چون مرا دیدی تو او را دیدهایچون ورا دیدی تو دیدی مر مرا
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گوربزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
گرفت خواهم زلفین عنبرین تو رابه بوسه نقش کنم برگ یاسمین تو را
در شب تاریک برداری نقاب از روی خویشمرد نابینا ببیند بازیابد راه را
هر کسی محراب کردهست آفتاب و سنگ و چوبمن کنون محراب کردم آن نگارین روی را
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
آتش نمرود هرگز پور آزر را نسوختپور آزر پیش ازین آتش چو خاکستر شدهاست
امروز به هر حالی بغداد بخاراستکجا میر خراسانست؟ پیروزی آن جاست
ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رودتا مِیْ خورم امروز که وقت طرب ماست
می هست و درم هست و بت لاله رخان هستغم نیست و گر هست نصیب دل اعداست
هر آن دلی که تو را، سیدی بدان نظرستخطر گرفت اگر چه حقیر و بیخطرست
اگر چه خرد یکی شاخک گیاه بودکه تو بدو نگری زادسرو غاتفرست
هر آن دلی که نهفتهست زیر هفت زمینکه تو بدو نگری همتش ز عرش برست
صاحب خبران دارم آن جا که تو هستییک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوستزنّار نابریده و ایمانت آرزوست
رنج مردم ز پیشی و بیشیستراحت و ایمنی ز درویشیست
از دوست پیام آمد کآراسته کن کارمهر دل پیش آر و فضول از ره بردار
ای روی تو چو روز دلیل موحدانوی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد