دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
مدتی هست که ما از خم وحدت مستیمشیشهٔ کثرت این طایفه را بشکستیم
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشانتا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تعویذ گشت خوی بدان روی خوب راورنه به چشم بد بخورندیش مردمان
تو چنانی که ترا بخت چنانست و چنانمن چنینم که مرا بخت چنینست و چنین
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین
ترا روی زرد و مرا روی زردتو از مهر و ماه و من از مهر ماه
بر فلک بر، دو مرد پیشه ورندآن یکی درزی آن دگر جولاه
ما و همین دوغوا و ترب و ترینهپختهٔ امروز یا ز باقی دینه
حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانهایگفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای
ای بار خدا به حق هستیشش چیز مرا مدد فرستی
ای ساقی پیش آر ز سرمایهٔ شادیزان می که همی تابد چون تاج قبادی
ایا بر جان ما ماهر چو بر شطرنج اهوازیچو ما را شاه مات آید ترا سپری شود بازی
تنگ دلی نی و دل تنگ نیتنگدلان را بر ما رنگ نی
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستییا جمله مرا هستی یا عهد شکستی