دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد؟کین عیش چنین باشد، گه شادی و گه درد
آری چنین کنند کریمان که شاه کردسوی رهی به چشم به زرگی نگاه کرد
هر آن شمعی که ایزد برفروزدکسی کش پف کند، سبلت بسوزد
برون ز گوشهٔ بهشت برین، سقر باشدفزون ز توشهٔ شکر معده، بار خر باشد
عاشقی خواهی که تا پایان بریبس که بپسندید باید ناپسند
با خلق هر کرم که کند هم خدا کندباشد که ناگهی نگهی هم به ما کند
مرا تو راحت جانی معاینه نه خبرکه را معاینه آمد، خبر چه سود کند؟
هیچ صورتگر به صد سال از بدایع وز نگارآن نداند کرد و نتواند که یک باران کند
او درین فکر تا «به ما چه کند؟»ما درین فکر تا «خدا چه کند»
ما دلآسوده تا «خدا چه کند»خواجه در حیله تا «به ما چه کند؟»
به زیر قبهٔ تقدیس مست مستانندکه هر چه هست همه صورت خدا دانند
کار همه راست چنان که ببایدحال شادیست شاد باشی شاید
خوش آید او را چون من به ناخوشی باشممرا که خوشی او بود ناخوشی، شاید
هر باد که از سوی بخارا به من آیدبا بوی گل و مشک و نسیم سمن آید
نی نی ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچکآن باد همی از بر معشوق من آید
بده تو بار خدایا درین خجسته سفرهزار نصرت و شادی هزار فتح و ظفر
چیست ازین خوبتر، در همه آفاق کار؟دوست به نزدیکِ دوست، یار به نزدیکِ یار
خوبتر اندر جهان ازین چه بود کاردوست بر دوست رفت و یار بر یار
حق تعالی که مالک الملکستلیس فی الملک غیره مالک
معدن شادیست این معدن جود و کرمقبلهٔ ما روی یار قبلهٔ هر کس حرم
دریغم آید خواندن گزاف وار دو نامبزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
نظری فگن به حالم که ز دست رفت کارمبه کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم
بوالعجب یاری ای یار خراسانیبندهٔ بوالعجبیهای خراسانم
همه جمال تو بینم چو دیده باز کنمهمه تنم دل گردد که با تو راز کنم