دفتر شعر
۱۲۰ شعر در این دفتر
ساکن شو و تو طاعت ایزد کن اختیارکز مرد بختیار جزین اختیار نیست
آن خواجه که نیست چنو در همه عجمدر دین بلندمایه و در ملک محتشم
آتش عشق آفتی عجب استعشق را اولین نظر سبب است
ای بزرگی که در آفاق تو را دیگر نیستوز همه عالم چون گوهر تو گوهر نیست
تا زمین زیر گنبد خضراستبی جهانیان جهان نیاید راست
ای شده صدر ملک در خور توگشته سلطان وقت غمخور تو
میر امام زاده که چون او نیافریدتا از عدم خدای همی بنده آورد
دور از جمال جاه تو ای صدر ارجمندافتاد پای بنده به دست شکسته بند
آنکه دولت بنده ایام اوستشکر خلق عالم از انعام اوست
ای ز رفعت رشگ و درد آسماندست جاهت پایمرد آسمان
مرکب اقبال را زین کردهاینصرت ملک از پی دین کردهای
دولتت گر نیک ننوازد مراروزگار بد بر اندازد مرا
«ای قوامی هر که چون تو نانباستتا قیام الساعه فخر شهر ماست »
خداوندا سرور جود دستتچو طوقی گشت و اندر گردن افتاد
ای جهان را بزرگیت معلوموای خرد را کفایتت مفهوم
ای آنکه جز به صدر تو نگرایمالا نسیب مدح تو نسرایم
ایا نجم دین گر تو احسان کنیهمه درد را جمله درمان کنی
ای مهی کز تو نور دین زایدشخص تو قدر و قدرت افزاید
ای خواجه تا کی از تو بیداد و ظلم بر منتا چندمان دوانی « . . . » به گرد خرمن
مختص الدوله مختصر بشنوکه قوامیت را چه کار افتاد
ای خواجه که بر در تو چون نظر زنمدر حال تکیه در بر فتح و ظفر زنم
ای خواجه زین مهر تو آن یادگار داشتکز بخت نیک نیکترین روزگار داشت
ای مبارک پئی که بر گردوننایب رای توست سیاره
خواجه شغل بنده را تیمار دارتا کمر پیشت ببندم بنده وار