دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
خداوندا بشوی از گرد بدنامی جبینم رانگه دار از سر دست سخن چین آستینم را
خداوندا رهایی ده ز بند درد پایم رانگه از غنچه خسبی دار باغ دلگشایم را
یارب از پیمانه صحبت شرابی ده مرااز لب جان بخش اهل دل کبابی ده مرا
ز رخ گر آن پری رو دور گرداند نقابش راکند سنگ فلاخن چرخ ماه و آفتابش را
شاد کن از وصل یارب جان افگار مراصحت کامل عنایت ساز بیمار مرا
به ابروی تو قسم یاد می کند دل مازند به تیغ تو خود را گلوی بسمل ما
ز بیتابی گریزانست جان دردمند مانشیند چار زانو بر سر آتش سپند ما
ای محو رنگ و روی تو جان خراب ماپروانه چراغ تو مرغ کباب ما
غنچه خسبی باشد از سیر چمن آئین مابر سر ما بس بود شاخ گل بالین ما
ز خون دل شده رنگین دو دیده تر مابهار لاله ما گل کند ز ساغر ما
دم صبح است ای ساقی ز رو بردار برقع راکه تا آرد به گردش آسمان جام مرصع را
زهی فراش زلف عنبرینت طره شبهاسپند خال روی آتشینت چشم کوکبها
چشم یارم خواب و سنگین است بیداری مرامی کشم داروی بیهوشی است هشیاری مرا
ای شمع سوی خانه من بی طلب بیاهنگام صبح اگر نتوانی به شب بیا
ز غنچه دل ما بی خبر بود گل مادرون بیضه خزان شد بهار بلبل ما
نرم شد از خواب غفلت بستر سنگین ماباشد از مغز سر ما پنبه بالین ما
ای فرش بوی سنبل زلفت دماغهاپامال شبنم گل روی تو باغها
ای بیلب تو خشک دهانِ پیالههاوز دوریی تو غرقه به خون داغ لالهها
مده چون بوالهوس در سینه جا عشق مجازی رامکن با معصیت آلوده دامان نمازی را
به سوی کلبه ام ای آفت زمانه بیابه جانب صدف ای گوهر یگانه بیا
اگر قامت برافرازی زمین را جان شود پیدابه هر جا لب گشاید چشمه حیوان شود پیدا
بیلبت شد سنگباران بر لب پیمانههامیپرستان خاک میلیسند در میخانهها
بر سر بالینم ای خضر مسیحا دم بیارفته ام از خود بیا ای عیسی مریم بیا
کوه پهلو بر زمین ماند ز بار درد ماچرخ را سازد مشبک تیر آه سرد ما