دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
ای بهارت را گل خودرو گریبانپارههاخار دیوار گلستانت صف نظارهها
گاهی به چشم لطف مه من بوبین مرادر آتش فراق مسوز اینچنین مرا
ز ناله منع مکن عاشق بلاکش راکسی نه بسته به افسون زبان آتش را
نیست آزار کسی در دل غم پیشه ماجوی شیر است روان از دهن شیشه ما
حرص افزون می شود از مرگ ما افلاک رامی شمارد دام رزق دیده خود خاک را
سایه از بی تابیم سیلی زند مهتاب رااضطرابم جان درآرد کشته سیماب را
می خورد خون جگر در بزم ما مهمان ماشیشه و ساغر تهیدست است در دوران ما
قبا کشیده به بر قامت بلند تو راشکر گرفته در آغوش نوشخند تو را
چه باشد گر بگیری دست چون من ناتوانی راپری همچون کمان در خانه بی نام و نشانی را
تا جلوه عنان تو برداست هوش مادارد سری به حلقه فتراک گوش ما
خون می چکد چو غنچه گل از سخن مراتیغ برهنه ایست زبان در دهن مرا
تیره بختی گفت در گوش خطش راز مراکرد روشن عاقبت این سرمه آواز مرا
ز بخت تیره بود تازه داغ لاله مافتیله آه بود در چراغ ناله ما
بر داغ غوطه زد دل عشرت سرشت ماآخر رسید چشم بدی در بهشت ما
می دهد هر دم فریب آن نرگس جادو مرامی کند آخر بیابان مرگ این آهو مرا
ای خط سبزت بهار محشر آوارههاسنبل زلفت کمند گردن نظارهها
هجرش آخر کرد خرم جان افگار مراعاقبت این درد صحت داد بیمار مرا
ای به یادت چشمه زمزم در کاشانههاکعبه افتادگانت آستان خانهها
مشعل طور تجلیست دل انور مادست نورانی موسی است ز پا تا سر ما
جانب ما دیده را وا کرده پوشیدن چراآشنایی کردن و بیگانه گردیدن چرا
ز برق تیغ ابرویت فتاد آتش به کشورهامه نو گشت میل آتشین در چشم اخترها
ای ز رویت درگرفته شمعها در خانههاانجمنها هر طرف از مرده پروانهها
ماه من مست شراب ناب می بینم تو رالب به لب بر ساغر مهتاب می بینم تو را
ای خاکمال سرو روان تو آبهاموج کناره کرد فریبت سرابها