دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
به سوی کلبه ام ای سیمبر نمی آییخبر نکرده چرا بی خبر نمی آیی
چرا به کلبه ام ای دلربا نمی آییبه سویم ای چمن دلگشا نمی آیی
به خواب آمد مرا لیلی وشی چون سرو موزونیشدم بیدار هر مو بر سرم شد بید مجنونی
دمید خط و در آغوش من نمی آییبهار گشت و به سیر چمن نمی آیی
چرا به کلبه ام ای لاله رو نمی آییبرآمده ز چمن همچو بو نمی آیی
قدت در چشم خود جا کرده ام ای دوست می رنجینهالت گفته ام سرو لب این جوست می رنجی
به سوی کلبه ام ای نازنین دوش آمدی رفتیز احوالم نپرسیدی و خاموش آمدی رفتی
چرا به کلبه ام مهربان نمی آییبه دستگیری این ناتوان نمی آیی