دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
مرا در بحر غم چون موج آب انداختی رفتیبه جسم لاغر من پیچ و تاب انداختی رفتی
مرا آورده بر سر لشکر سودا شبیخونیکه از هر قطره خونم سر برون آورد مجنونی
مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتیچو شمع آتش زدی چشم مرا بگداختی رفتی
ز دستم می کشد دامن بهار افشان گریبانیچمن پرواز رعنا جلوه پیراهن گلستانی
کبابم کرده بی پروا خرامی چشم می پوشیقلندر مشربی یک شهر عاشق خانه بر دوشی
مرا تا کی دواند آرزوی دل به هر سوییمبادا هیچ کس را در جهان فرزند بدخویی
ز من دل برده رنگین جلوه شمشاد بالاییخرام دام طاووسی فریب آغوش اعضایی
دلم را برده از جا سرو قد نازک اندامیتنی گلبرگ نسرینی مقشر مغز بادامی
دلم در سینه باشد در تنوری مرغ بریانیسرم در جیب گردد گردبادی در بیابانی
غنچه گردید گل قسمتم از کم سخنیچون نفس تنگ شده روزیم از بی دهنی
ای خوش نگاه رخنه گر جان کیستیای شعله در سراغ گریبان کیستی
چه کرده ام که مرا همدم بلا کردیبه درد و محنت ایام مبتلا کردی
چون غنچه گر به جیب تأمل فرو رویدر رنگ و بوی همچو رگ گل فرو روی
شمع بزمی و چو یوسف به نظر میآییاز کدام انجمن ای جان پدر می آیی
کفر و دین یکسان بود در مذهب دیوانگیجنگ با کونین دارد مشرب دیوانگی
گر در خط بتان به تأمل فرو رویچون آب و رنگ بر روق گل فرو روی
از کدامین چمن ای سرو روان می آییهمچو گل برزده دامان به میان می آیی
گل به سر بر زده و پا به حنا می آییسرو من از چمن نشو و نما می آیی
همچو گل کیسه لبالب ز درم می آییلب پر از خنده چو ارباب کرم می آیی
گل به سر برزده از سیر چمن می آییخنده بر لب گره ای غنچه دهن می آیی
به کوی انتظاری آرمیدن ها چه می دانیگل از شاخ نهال صبر چیدن ها چه می دانی
فلک از کهکشان چون سینه چاکست پنداریزمین از جوش غمناکان سر خاکست پنداری
تا لبت نام برآورده به شیرین سخنیطوطیان را به سر افتاده غم کوهکنی
تا کی ای بلبل به دنبال هنر افتد کسیبه که همچون غنچه بر سودای زر افتد کسی