دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
دل همچو اشک بر سر مژگان برآمدهبهر نظاره رخ جانان برآمده
دل از خود رفته شوری بر من دیوانه افتادهبه جستجوی این طفل آتشم در خانه افتاده
دلبر سوداگرم از شهر کابل آمدهدر پیش چون عارفان عاشقان کل آمده
تا ز پیش چشم من ای دشتپیما رفتهایآتشی افگنده ای در دشت و صحرا رفتهای
پنجهام هرگز نرفته بر در کاشانهاینقش پای من ندیده آستان خانهای
تا تو رفتی انجمن گردید ماتمخانهایشمع افتادست همچون مرده پروانهای
نوخط من ز سفر تا به وطن آمدهایسرمه چشمی و در دیده من آمدهای
چهره افروخته همچون گل باغ آمدهایساغر باده به کف تازه دماغ آمدهای
جانب کلبهام ای ماهجبین آمدهایآفتابی به تماشای زمین آمدهای
مرا در کشور تسلیم یارب تاج شاهی دهبه بحر و بر اگر افتم کباب از مرغ و ماهی ده
چهره افروخته از باده ناب آمدهایبهر پرسیدن دلهای کباب آمدهای
میکشم می هر سحر با میپرست تازهایباده بخشد نشئه دیگر ز دست تازهای
از شکایت دل نمیسازد ز ما اندیشهایآشنای ما بود یار ملامتپیشهای
تا تو ای یوسف مصری ز سفر آمدهاینور چشمی و در آغوش نظر آمدهای
برده دل را از بر من نونهال تازهایکردهام بیعت به دست خردسال تازهای
در دلم افتاده همچون لاله داغ تازهایخانهام گردیده روشن از چراغ تازهای
برده در پیری دل از دستم جوان تازهایبنده خود را خدا دادست جان تازهای
جان به لب آمده و نیست ز جانان مددیوقت من تنگ شد ای دیده گریان مددی
ای سرو مایل قد دلجوی کیستیخم گشته از تصور ابروی کیستی
هر کوچه باغ دیده ام ای گل خوش آمدیجوش بهار خانه بلبل خوش آمدی
ای شمع بر سر من گریان خوش آمدیچشم و چراغ شام غریبان خوش آمدی
رفتی و شوری به جان ناتوان انداختیآمدی و آتشی در خان و مان انداختی
سر مگو آنکه شود خم پی احسان کسیبشکن آن دست که بوسد لب دامان کسی
مرا امشب چو زلف خود پریشان کردی و رفتیبه روی خویش چون آئینه میزان کردی و رفتی