دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
نیست از تسبیح سیری سبحه زهاد راحرص مژگان است چشم دام این صیاد را
خال لبت نشانده در آتش خلیل رازلف تو بسته بال و پر جبرئیل را
در دل ما گر نمی آیی به چشم ما بیااز محیط اندیشه داری بر لب دریا بیا
نو خط من از پی دلهای بی حاصل بیابر سر لب تشنگان ای ابر دریا دل بیا
به حرف غیر می خواهی تو آزار دل ما رابه قول مدعی آتش مزن سر منزل ما را
ز خونم بعد کشتن شورش محشر شود پیداچو بر خاک اوفتد یکدانه چندی سر شود پیدا
با بد و نیک جهان از بسکه همدوشیم ماسرمه را چشمیم و حرف سخت را گوشیم ما
فتاده گوشه چشم تو تا به خانه مادکان سرمه فروش است آستانه ما
یارب از دارالشفای خود دوایی ده مرالطف کن افتاده ام از پا عصایی ده مرا
رویت گل سرسبد لاله زارهاخطت متاع قافله نوبهارها
خاک مجنون داد تا بر باد آه سرد ماخواهد آمد خانه خیز اکنون به صحرا گرد ما
هر شب از یادت منور می کنم کاشانه راگردباد آه می سازم چراغ خانه را
تا به آن گلگون قبا چون سایه همدوشیم ماپیرهن در خون خود آلوده می پوشیم ما
به گلشن چون برافروزد ز می رخسار چون گل راکند فواره خون غنچه منقار بلبل را
غبار گرد بادم توتیای چشم اخترهاپریشان کرد صحرای جنونم مغز در سرها
ای بهار لطف تو آبروی بستانهااز تو دامن پر گل خار در بیابانها
بود منعم عزیز کشور و آزاد خوار اینجاز سرو باغ رعناتر درخت میوه دار اینجا
به شمع بزم امشب عرض کردم خامه خود رابه بازوی پر پروانه بستم نامه خود را
خدایا تازه کن چون شمع مغز استخوانم راتوانایی کرم فرمای جسم ناتوانم را
خداوندا مده از جوی غفلت آب تاکم راز دست معصیت کوتاه کن دامان پاکم را
در آغوشم چو میآیی میان بهر خدا بگشاگره از کار من تا وا شد بند قبا بگشا
از خزان محفوظ کن یارب گلستان مراآب ده از جویبار خضر بستان مرا
ز داغ دل مزین ساختم پروانه خود راچراغان از پر طاووس کردم خانه خود را
خط رخسار تو شبها برد از هوش مراپر ز مهتاب شود هاله آغوش مرا