دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
یارب از دارالشفای خود دوایی ده مرادردمندم مرحمت فرما شفایی ده مرا
دل را اسیر دام بلا می کنیم ماکاری که می کنیم بجا می کنیم ما
ای چمن آرا خزان گشتم بهاری ده مراسبز گردان همچو سرو، برگ و باری ده مرا
گرفتم گوشهای امروز از درها دویدنهاکمان حلقه شد پشت عصایم از خمیدنها
ای نگاهت متکای جان به غارت دادههاگردش چشمت کمند وحدت آزادهها
ز چشمم قمریان دارند تعلیم پریدنهاز شمشاد تو سرو بوستانها قد کشیدنها
ساقیا می ده که موج او برد از جا مراگردبادآسا به یک دور افگند از پا مرا
زد بر زمین چو نقش قدم آسمان مراهموار کرد پست و بلند جهان مرا
غنچه خسبی ها در آغوش چمن دارد مراحفظ آب روی سر در پیرهن دارد مرا
بی قرار امروز آن سیمین بدن دارد مراخار در پیراهن آن گل پیراهن دارد مرا
خانه بر دوشم پریشان کو وطن دارد مرابر جنون تکلیف چاک پیرهن دارد مرا
بی پر و بالی درین گلشن هوس باشد مراهمچو مرغ بیضه عریانی قفس باشد مرا
مرغ بی بالم گلستان کی هوس باشد مراخنده گل چاک دیوار قفس باشد مرا
ناله کردن بر سر کویش هوس باشد مرامی نهم لب بر لب نی تا نفس باشد مرا
سبزه خطش کشیده در کنار آئینه راعکس رویش کرده گلبرگ بهار آئینه را
در نظر روزی که آرد آن نگار آئینه راسرکشد هر صبح خورشید از کنار آئینه را
هر که آرد در نظر آن پر حجاب آئینه راگرد سر گردند ماه و آفتاب آئینه را
خانه بر دوشم دو زانو متکا باشد مرابستر و بالین ز نقش بوریا باشد مرا
ای خرامت را ثناگو همچو قمری هوشهاسرو قدت را حصار عافیت آغوشها
غنچه دارم در بغل گر مشت زر باشد مراهمچو گل در انجمن ها جا به سر باشد مرا
نرگس و بادام بی او چشم بد باشد مراگر نهم عینک به پیش دیده سد باشد مرا
خانه بر دوشم کلید رزق ها باشد مراگردبادم گردش سرآسیا باشد مرا
مزرع خشکم نظر بر آسمان باشد مرامی پرد چشمم امید از کهکشان باشد مرا
گردبادم دامن صحرا وطن باشد مراخانه بر دوشی کلاه و پیرهن باشد مرا