دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
گل نیم در بر لباس محترم باشد مراسرو و باغم جامه از برگ کرم باشد مرا
شمعم و هرگز نمی سازد کسی روشن مرامی زند پروانه هر شب تا سحر دامن مرا
پیرم و بار گران بر کف عصا باشد مراافتم از پا گر به پهلو متکا باشد مرا
در بهار از فاقه رنگ زعفران باشد مراپیرهن بر دوش از برگ خزان باشد مرا
تیغ ابرویش اگر مد نظر باشد مراذوالفقار شاه مردان بر کمر باشد مرا
بهر روزی آسمان کردست سرگردان مرامور لنگم نیست امیدی ازین دهقان مرا
می کند سرو از حد غماز بازار مراراهزن از راه گرداند خریدار مرا
مکن از بهر روزی پیشه خود بینوایی رابنه چون کوهکن بر دست خود زورآزمایی را
لطف کن یارب ازین سودا رهایی ده مرامرحمت فرما به صحبت آشنایی ده مرا
در صدف آب شد از کسب هوا گوهر ماریخت از بیضه برون ناشده بال و پر ما
کدامین بزم از عکس رخت گلزار بود امشبکه مژگان سر به سر در دیده من خار بود امشب
ز رویش خانه ام لبریز بود از ماهتاب امشببه گرد کلبه ام چون هاله می گشت آفتاب امشب
پی صید افگنی بیرون شد از بزم شراب امشبز شاخ شعله در پرواز شد مرغ کباب امشب
جنت سپند سوز گلستان روی توستدوزخ چراغ کشته فانوس خوی توست
فلک گردباد ره کاروانتزمین گرد نعلین سرو روانت
بر گلویم تیغ خون افشان چو آب کوثر استداغ سودا بر سر من آفتاب محشر است
پیشانی ناز او از موج نگه چین بستمژگان ستم برخاست ابروی کمر کین بست
دل مرا با داغ آن ناآشنا پیچیده استطفل بدخوی من آتش در قبا پیچیده است
خال او در بند آن زلف چو شست افتاده استمژده باد ای دل که دزد من به دست افتاده است
همره اغیار آن گل سر به صحرا کرد و رفتآتش داغ مرا چون لاله بالا کرد و رفت
در برم دل عندلیب بوستان گم کرده استجان در اعضایم چو مرغ آشیان گم کرده است
دست کلیم داغ دل شعله رنگ ماستدیوانه کوه طور ز سودای سنگ ماست
دلم به پرده دریهای اشک خورسند استمحبت پدری عیب پوش فرزند است
دلبر سوداگر من عزم کابل کرده استداغم از اعضا چو شاخ ارغوان گل کرده است