دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
آمد بهار و سیر گلستان غنیمت استبزم وصال غنچه خندان غنیمت است
دلبر سوداگر من عزم کابل کرد و رفتروزگارم را سیه چون زلف و کاکل کرد و رفت
فتنه جویی دوش تاراج دل و جان کرد و رفتخانه ام را آمد و چون سیل ویران کرد و رفت
دل در برم چو کعبه مقام محمد استپر سینه چون مدینه ز نام محمد است
سرگشته آسمان به هوای محمد استخورشید پاسبان سرای محمد است
دل در برم چو کعبه دیار محمد استهمچون مدینه سینه حصار محمد است
والشمس والضحی گل روی محمد استواللیل تار سنبل موی محمد است
آنکه می گرید به حالم چشم خونین من استوانکه بردارد سرم از خاک بالین من است
بیا به کلبه ام ای ماهرو صفا اینجاستنشین به دیده ام ای نور چشم جا اینجاست
تا هوایت بر سر باد صبا افتاده استبرگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است
دل به دام کاکل آن دلربا افتاده استاین فسونگر در دهان اژدها افتاده است
در باغ اثر ز ناله بلبل نمانده استامروز در بساط چمن گل نمانده است
جود و سخا به مردم عالم نمانده استنام و نشان ز منزل حاتم نمانده است
بهر خصم از خسروان امداد می باید گرفتانتقام کوه از فرهاد می باید گرفت
آن شوخ اگر نمایدش از دور پشت دستدر پیش او نهد به زمین حور پشت دست
از رفیق رهنما طبع گدا آسوده استبر کف دست طمع کینان عصا آسوده است
آمد خزان و عیش و طرب از زمانه رفتگل کوچ کرد و مرغ چمن ز آشیانه رفت
لاله رویی آمد و آتش به داغم کرد و رفتخار در پیراهن گلهای باغم کرد و رفت
آمد خزان و دور نشاط از پیاله رفترنگ از رخ گل و نمک از داغ لاله رفت
در گلشنی که مقدم آن گل رسیده استاز روی باغ رنگ چو شبنم پریده است
نسازم ز بانگ سگانت شکایتکه دارم ز سرو روانت روایت
روزگاری شد که پشتم از غم دوران دوتاستدوربینی می کنم اما نظر بر پشت پاست
چشم تو را طبیب کجا می کند علاجاین چشم را به دیدن کس نیست احتیاج
بیا و باده کش ای محتسب به پای قدحکه موج باده نباشد کم از دعای قدح