دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
شد مدتی که بخت نسازد مدد مراافگنده روزگار به فکر ابد مرا
صدف گوهر اسرار نهان گوش من استچشمه بحر معانی قدح هوش من است
با حریفان می روی در باغ مسکن می کنیداغ رمن می نهی و سیر گلشن می کنی
بر سر کوی تو ای شوخ عسس بسیار استآری آری به شکرزار مگس بسیار است
می نشینی روز و شب با مردم غافل چرازندگانی حرف می سازی بنا قابل چرا
روزه محمل بست و دارم آه و افغان چون جرسروزگاری شد که با آن ماه بودم همنفس
دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باشبپوش دیده و دور از شکست دوران باش
تا مرا گوشه نشین کرد غم تنهاییقصر افلاک شد از گریه من دریایی
مدتی بود ما را با تو دلگشائی هاستعرض حال نتوان کرد رسم کم زبانی هاست
می وصل دادم از کف غم دردسر گرفتمتب هجر زد شبیخون ره چشم تر گرفتم
فراق دوستان چون لاله داغم بر جگر داردنشاط باده ایام در پی درد سر دارد
صبا را بر سر کویت توانایی چه می باشدچمن را پیش رخسار تو رعنایی چه می باشد
رفت آن شوخ از نظر بر روی افگنده نقابمانده خالش در دلم چون لاله داغ انتخاب
دارم بتی که دارد از لب شراب بی غشرویی چو شمع روشن قدی چو شعله سرکش
رخ چو برگ گل و قد دلربا داریبه چشم هر که نهی پای خویش جا داری
مرا در انتظارت خانه دل روشن است امشبپی نظاره چشمم منتظر بر روزن است امشب
تا لب لعل تو را شد آشنایی با شرابآتش بی طاقتی سر بر زد از جان کباب
ای مه من خانه زین جلوه گاه خود مکنعالمی را روز محشر دادخواه خود مکن
بستم از غیر چو یوسف دل هر جایی رادادم از دست گریبان زلیخایی را
به دل تا در سخن آورده بودم لعل نابش رابه خود پیوسته می خوردم چو می زهر عتابش را
اگر چو غنچه کف زر نگار داشتمیبه هر طرف ز ثناگو هزار داشتمی
عقل و هوش زلفت را دسترس نمی داندکاروان این منزل پیش و پس نمی داند
تا سبزه به گلزار جمال تو دمیدهآراسته حسن تو به اوصاف حمیده
غم مرا چون عود شبها جای در مجمر دهدپهلو از بی آب تابی پشت بر بستر دهد