دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
شوخ من بی پرده در بازارها جولان مکندیده آئینه را بر روی خود حیران مکن
اشک حسرت تا کی ای گل در کنارم می کنیاز خدای خود نمی ترسی و زارم می کنی
یوسف من پیرهن چاک از زلیخای کیئیهمچو خورشید فلک سرگرم سودای کیئی
ز خون بیگناهان قد شمشیرت دو تا باشدشهیدان تو را در سینه چون گل چاکها باشد
رفتم شبی به کویش با قامت خمیدهبا صد هوس نشستم چون گل به خون طپیده
ای گل امروز تو همبزم حریفان شدهایشعله جان من بیسر و سامان شدهای
چو غنچه تا به تبسم کشادهای لبهابرند نام تو مردم به جای یاربها
تا به می خوردن به گلشن آن گل رعنا نشستغنچه از خون جگر لبریز در مینا نشست
فگندی بر جگر آتش چو من بی خان و مانی رازدی در شعله از نامهربانی مهربانی را
داد ضیا به عالمی پرده ز رخ کشادنشپنجه آفتاب شد دست برو نهادنش
تندخویی آمد و چون لاله داغم کرد و رفتآتش هجران او تاراج باغم کرد و رفت
هستم از جان بنده رخساره آن پادشاهرفت از مکتب مه من گشت احوالم تباه
از شوق تو افتادم در بادیه پیماییدارد من مجنون را سودای تو سودایی
امروز به عالم نبود اهل وفا را غیر از تو پناهیگیرند برای تو شب و روز دعا را از هر سر راهی
هر که در غم صبر کرد ایوب می دانیم ماخو به هجران کرده را یعقوب می دانیم ما
مه من علم به عالم شده ای به دلرباییهمه دم چو سرمه دارم ز تو چشم آشنایی
مصفا سینه را چون مهر انور می توان کردنبه همت مشت خاک خویش را زر می توان کردن
ارباب جود را کف گوهرفشان نمانددست گشادهای به محیط دکان نماند
نقاب از رخ برافگندی نمودی روی زیبا راز غیرت داغ کردی در چمن گلهای رعنا را
چون تاب به کلبه ام ای سیمتن درایداغم شکفته است به سیر چمن درای
به بزم غیر تا سرو تو خود را جلوه گر کردهنگاه خیره از هر سو تو را مد نظر کرده
عشق چون آمد به دل در سینه غم نامحرم استدر دیار حاکم عادل ستم نامحرم است
سیر پرشور و چشم لاغر و پشت خمی دارمدرین وادی فراوان درد و بی پایان غمی دارم
به میدان آمدی و گوی و چوگان باختی رفتیکشیدی تیغ و خونم ریختی و تاختی رفتی