دفتر شعر
۳۷۲ شعر در این دفتر
شمع ریز امرد که جان بخشد تن افسرده رازنده سازد قالب او شمع های مرده را
شمع ریز امرد که شبها بودم از وی بی قرارخانه خود برده گشتم گرد او پروانه وار
دلبر شماع من سودای روغن می کنداز برای عشقبازان خانه روشن می کند
زان مه شماع امشب خانه روشن ساختمقالبش را خانه بردم پر ز روغن ساختم
زان مه شماع روشن ساختم کاشانه راخانه خود بردم و کشتم چراغ خانه را
دلبر زردک فروشم چون مرا هر سوز دواندگفتم از دستت به صحرا زردک ریگی نماند
با مه زردک فروشم گفتگوها ساختمزردک ناشسته را در بام او انداختم
دلبر کیمخت گر باشد جفا آئین اوخانه من آمد و کیمخت شد قرقین او
دلبر کیمخت گر ماه فسونگر می شودهر که پا در کوچه او می نهد خر می شود
دلبر سنبوسه پز ناگه مرا از دور دیدجانب سنبوسه اش کردم اشارت لب گزید
دلبر سنبوسه پز کردم دکانش رفت و روبنرم کردم استخوانهایش به ضرب قیمه کوب
دلبر قتمال پز گفتم دلم از توست شادگفت دیگر غم مخور نان تو در روغن فتاد
قبضه بند امرد نیارد هیچ کس را در نظرعاشقان را بیندش از دور گرداند سپر
قبضه بند امرد برای کشتنم خنجر کشیدآمده دامان خود را چون سپر بر سر کشید
نیزه دست امرد به سوی من سری جنباد و رفتنیزه خود را نمودم پشت خود گرداند و رفت
سنگ زن امرد ز دستم خورد چندین زخم هاخانه من آمد و گفتا بده مرهم بها
سنگ زن امرد ز جنگ سنگ دایم دم زندعاشقان را بیند از دور و به سنگ کم زند
دلبر شب باز با من دوش صورتها نمودهمره خود خانه آوردم به هر صورت که بود
گفتمش با مارباز امرد که با من یار شوز هر چشمی کرد و گفتا در ره خود راست رو
بدن آن نگار کاغذ گرکاغذ مهر کرده را ماند
دلبر حکاک من با چرخ دارد جنگ رامی کند سوراخ با الماس مژگان سنگ را
شوخ گلخن تاب من دارد جمال آتشینعاشقان را صحبت او کرده خاکستر نشین
کاسه باز امرد چنین کرده به شهر آئین خودرفته گرداند به هر جا کاسه چوبین خود
تسمه باز امرد که پشت تسمه را رو می کنددر شکافش هر که قلب انداخت یرغو می کند