دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
آنانکه پاس حرمت حیدر نداشتندایمان بذات خالق اکبر نداشتند
دهر پیر امروز باز از نوجوانی میکندذرهسان خورشید رقص از شادمانی میکند
فغان ز عشق که آسان نماید اول بارچو مدتی گذرد سخت میشود دشوار
بیا ساقی بده ساغر به عشق ساقی کوثردماغ جان ز می کن تر به عشق ساقی کوثر
خورشید و تیغ و آینه درویش این چهارباید برهنه ور نه نیاید به هیچ کار
شد سر هویت بجهان جلوه گر امروزروشن شد از انوار رخش بحر و بر امروز
زمین به عرش برین دارد افتخار امروزکه شد در آن ملک العرش آشکار امروز
سزد روند مه و مهر در حجاب امروزکه زد ز برج ولایت سرآفتاب امروز
فسرده طبع من ای عندلیب دستانسازچه روی داده که برناید از تو هیچ آواز
دهید مژده برندان میپرست امروزکه پیر میکده آمد قدح بدست امروز
چو یار پرده ز رخسار برگرفت امروزجهان پیر جوانی ز سر گرفت امروز
غیر انسان هرچه باشد ظل انسان است و بسمعنی انسان همانا شاه مردان است و بس
طلوع شمس ندیدی ز نجم اگر محسوسببین ز نجمه بعالم طلوع شمس شموس
چه خوش گفت الحق رسول مصدقکه حق با علی و علی هست با حق
هر آنچه میزنم از دفتر وجود ورقنوشته است بخط جلی که جاءالحق
تسلیم کن باهل دل از کف عنان دلتا زین جهان برند ترا در جهان دل
یکی گشای دو چشم ار که نیستی احولببین یگانگی کردگار عز و جل
مکین مسند شاهی علیست جلجلالخدیو ملک الهی علیست جل جلال
ای پیش ارغوان تو کمتر ز خار گلقدیک چمن صنو برو رخ یک بهار گل
عید غدیر آمد و شد گاه وجد و حالساقی بیار باده و از دل ببر ملال
از آن نهاد بعالم بنای کعبه خلیلکه تا در آن بنماید علی جمال جمیل
زد امروز از نسل آدم به عالمخدیوی قدم کش طفیل است آدم
چرا چو ابر نبارد سرشگ از بصرمکه همچو برق گذر کرد عمر از نظرم
به اهل بینش در آفرینش بود مبرهن بود مسلمکه از تمامی شده است نامی جناب انسان ظهور اعظم