دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ای ازلی ذات از عیوب مبراای ز صفات تو هستی آمده پیدا
ز ممکنات توان دید طلعت او راکه یک یک آینهاند آن جمال نیکو را
چه مایه میدهد اردیبهشت بستان راکه میزند به صفا طعنه باغ رضوان را
زین سرونشان یافتم آن سرونشان راآن سرونشان نازم و این سرونشان را
زاهدا کمتر نصیحت کن من دیوانه رادر من افسون در نگیرد بس کن این افسانه را
چو من آراستم ز آیینه دل جلوهگاهش راز مهر افکند در آن عکس روی به ز ماهش را
هر گه بیفشانی به رخ زلف سیاه خویش رامانند شب سازی سیه روز من دلریش را
ناصح از بیماری عشق از چه بیم آری مراخوشتر از صحت بود این گونه بیماری مرا
از آن ندیده کسی آفتاب روی تو راکه پرده گشته تجلی رخ نکوی تو را
به چنگ آرم شبی گر طره جانانهٔ خود رابپرسم مو به مو حال دل دیوانهٔ خود را
شبی فرهاد اگر بیند به خواب آن لعل نوشین راز لوح سینه با ناخن تراشد نقش شیرین را
تا بود زلف تو اسباب پریشانی مارو به سامان ننهد بی سرو سامانی ما
جانا ز که آموختی این عشوه گری راعشاق کشی خانه کنی پرده دری را
در روی این زمین که تویی صد هزارهاپیش از تو بوده اند به شهر و دیارها
شد به زلف یار هر که مبتلاپا نمیکشد از سرش بلا
گر نبینم روزی آن مهر جهان افروز راتیره تر از شب ببیند چشم من آن روز را
موشکافی به جهان گرچه بود پیشهٔ مابه میان تو نبرده است ره اندیشهٔ ما
جانا ز روی خویش بر افکن نقاب راتا کی نهان به ابر کنی آفتاب را
عشق تو با خاک ره ساخته یکسان مراپای به سر نه کنون از ره احسان مرا
شکرلله که شده جای تو اندر دل مابعد از این هیچ نباشد به میان حایل ما
اگر به جرم محبت کنند پوست مرانمی رود بدر از سر هوای دوست مرا
ویرانهٔ آن گنج نهان است دل ماگنجینهٔ سر دو جهان است دل ما
داده ام جا به سر هوای تو رامی زنم بوسه خاک پای تو را
چند به چهره افکنی زلف سیاه خویش رااز نظرم نهان کنی روی چو ماه خویش را