دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
خدای ساخته گنجینه گهر ما رانموده مظهر خود پای تا به سر ما را
در روزگار چون گذرد روزگار ماباقیست نقش کلک بدایع نگار ما
جز می کشیدن حاصلی کو گردش ایام راساقی بنازم دست تو در گردش آور جام را
من از دل رخ نتابم زانکه یارم رخ نمود اینجااز اینجا دیده چون بندم که او برقع گشود اینجا
گردون همیشه پست کند ارجمند رااینست رسم و قاعده چرخ بلند را
چو در کویت وطن دارم نجویم باغ رضوان راچو بر رویت نظر دارم نخواهم حور و غلمان را
بگشود تا به خنده لب نوشخند رادر هم شکست رونق بازار قند را
مکن باور به یک منوال دور زندگانی رابه یاد آر ای توانا روزگار ناتوانی را
دور کن یکدم ز خود جهل هوی اندیش راچشم خودبین باز کن بنگر خدای خویش را
فرقی نمانده در عمل خوب و زشت مایکسان شده است کعبه و دیر و کنشت ما
رفت اختیار ما به نگاهی ز دست ماافتاد در کف دل دلبر پرست ما
پایهٔ آمال محکم در جهان کردن چراخویش را غافل ز مرگ ناگهان کردن چرا
اگر مشاهده خواهی جمال یزدان راببین جمال عدیم المثال قرآن را
ای قوی پنجه که بازوی تواناست ترادست گیر از ضعفا پای چو برجاست ترا
ای نام عاشقسوز تو ورد زبانهاوی یاد جانافروز تو آرام جانها
ای بی نیاز ذات تو از هر نیاز مابیچاره ایم ما و توئی چاره ساز ما
گر از حبیب طلب میکنی سوای حبیببرو برو که نیی لایق لقای حبیب
ساقیا بی تکلف آر شراببین الا حباب تقسط الآداب
بیا ساقی از یکدو جام شرابمرا کن چو دور زمانه خراب
بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشبگل از رخسار او در بزم گلشن گلشنست امشب
دل بدست آر دلا کعبهٔ مقصود دل استحرم محترم حضر معبود دل است
آنکه مانند تواش یار دل آزاری هستچون منش دیده خون بار و دل زاری هست
جمله خوبی های عالم در محبت مضمر استهر چه فعل نیک باشد مشتق از این مصدر است
ای بشر چیست بغیر از تو که ان آن تو نیستوان کدام آیت تکریم که در شان تو نیست