دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ای ناله برمیا که تو را دادخواه نیستهمراهی آنکه با تو کند غیر آه نیست
زنده نبود آنکه او را معرفت در کار نیستمرده پندارش که هیچ از عمر برخوردار نیست
گرچه در پیش نظر قطره قرین بایم نیستلیک در اصل یم و قطره جدا از هم نیست
آدمی را ز شرف تاج کرامت بسر استحیف و صد حیف که بیچاره ز خود بیخبر است
کی توان گفتن که او با ما سر و کاری نداشتحسن عالمگیر او جز ما خریداری نداشت
بغیر عشق توام ای صنم گناهی نیستچرا بسوی منت از کرم نگاهی نیست
نقش خار و گل بجز از خامهٔ تقدیر نیستنقطهٔی جای تعرض اندرین تصویر نیست
آنچه میدانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیستوانچه میخوانیش گردون پیچ و تابی بیش نیست
جز مقام نیستی چون مأمنی در کار نیسترخت آنجا کش که دزد و رهزنی در کار نیست
تا قبلهٔ من ابروی آن لعبت ترساستفارغ دلم از مسجد و از دیر و کلیساست
شرح حال من و زلف تو که در گلشن گفتکه چو حال من و چون زلف تو سنبل آشفت
جانا نظیر روی تو ماه منیر نیستبهر تو جز در آینه شبه و نظیر نیست
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانتزیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت
غیر از تو میان تو و او فاصله ای نیستاین مرحله طی کن که دگر مرحله ای نیست
در جهان امری که بیرونست از تقدیر چیستوانچه تقدیر است در تغییر آن تدبیر چیست
ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقتبرفت از نظرم روز ابتدای فراقت
هر که داند نقطهٔ خال ترا تفسیر چیستداند اول نقش لوح از خامهٔ تقدیر چیست
نه خط بروی تو کین میر کشور زنگ استکشیده لشکر و با شاه روم در جنگ است
غم چندی بدل زار بغم مدغم ماستساقیا باده بیاور که دوای غم ماست
خوش میگذرد آنکه مرا روح و روانستواندر پی او از تن من روح روانست
گفتم کمند عشق تو در گردن منستگفت این کمند خلق جهانرا بگردنست
هی زلف و خال جلوه دهی این بهانه چیستهستیم خود اسیر تو این دام و دانه چیست
اکنون که بهار آمد و ایام بکام استدر باغ گه بوسه زدن برلب جام است
تا شدم از گردش چشم تو مستپای زدم یکسره بر هر چه هست