دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ای به فدای تو من و هر چه هستوی تو حقیقت بت و من بت پرست
چون خصر ره بچشمهٔ حیوانم آرزوستیعنی دو بوسه زان لب خندانم آرزوست
دلبران را همه سخت است دل و پیمان سستیا که ای سنگدل این قاعده در مذهب تست
لب تو ریخت چنان آبروی آب حیاتکه رخت خویش ز خجلت کشید در ظلمات
بگو بدشمن خفاش خوی مکر اندیشکه خواست منکسف این آفتاب تابان را
ای قوی پنجه که بازوی تواناست ترادست گیر از ضعفا پای چو برخاست ترا
ای نام عاشقسوز تو ورد زبانهاوی یاد جانافروز تو آرام جانها
ای بی نیاز ذات تو از هر نیاز مابیچاره ایم ما و توئی چاره ساز ما
گر از حبیب طلب میکنی سوای حبیببرو برو که نیی لایق لقای حبیب
ساقیا بی تکلف آر شراببین الا حباب تقسط الآداب
بیا ساقی از یکدو جام شرابمرا کن چو دور زمانه خراب
بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشبگل از رخسار او در بزم گلشن گلشنست امشب
دل بدست آر دلا کعبهٔ مقصود دل استحرم محترم حضرت معبود دل است
آنکه مانند تواش یار دل آزاری هستچون منش دیده خون بار و دل زاری هست
جمله خوبی های عالم در محبت مضمر استهر چه فعل نیک باشد مشتق از این مصدر است
ای بشر چیست بغیر از تو که ان آن تو نیستوان کدام آیت تکریم که در شان تو نیست
ای ناله برمیا که تو را دادخواه نیستهمراهی آنکه با تو کند غیر آه نیست
زنده نبود آنکه او را معرفت در کار نیستمرده پندارش که هیچ از عمر برخوردار نیست
گرچه در پیش نظر قطره قرین بایم نیستلیک در اصل یم و قطره جدا از هم نیست
آدمی را ز شرف تاج کرامت بسر استحیف و صد حیف که بیچاره ز خود بیخبر است
کی توان گفتن که او با ما سر و کاری نداشتحس عالمگیر او جز ما خریداری نداشت
بغیر عشق توام ای صنم گناهی نیستچرا بسوزی منت از کرم نگاهی نیست
نقش خار و گل بجز از خامهٔ تقدیر نیستنقطهٔی جای تعرض اندرین تصویر نیست
آنچه میدانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیستوانچه میخوانیش گردون پیچ و تابی بیش نیست