دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
هر گه بخاطرم تو پریوش گذر کنیملک وجود من همه زیر و زبر کنی
روی تو هست موسی و چشم تو سامریکاندل برد بمعجزه و این بساحری
به بندگان نکنی لطف چون تو از یاریچگونه لطف خداوند را طمع داری
برو بجو ز عمل مونسی و داد رسیکه مونست نبود جز عمل بگور کسی
گفت دانا پدری با پسر از آگاهیآن بیابی که برای دگران میخواهی
تو مرغ گلشن قدسی نه در خور قفسیقفسشکن که به گلزار قدس بازرسی
قاصد کویش دلا تا نالهٔ شبگیر کردیدست در گیسوی مشگینش بدین تدبیر کردی
دمی که پرده ز رخسار خود براندازیز روی خود مه و خورشید را خجلسازی
چوبدید خویشتن را همه حسن و دلربائیبه هزار رنگ پوشید لباس خودنمائی
چه غم که رفت ز من در ره تو جان و تنیفدای همچو توئی صدهزار همچو منی
تا در ره مقصود به تشویش نیفتیاز قافله باید که پس و پیش نیفتی
منه به زمرهٔ انعام نام انسانیکه برتر از ملک آمد مقام انسانی
غنچه را نیست جز این علت خونین جگریکه کند پردهٔ آن پاره نسیم سحری
چه باک خار وجودم شد ار فنای گلیزهی شرافت خاری که شد فدای گلی
اگر که لقمه ربایی ز خوان خاموشیچو لقمه خویش کنی در دهان خاموشی